هدايت الهى انسان از اول خلقت‏بوده است

 

كتاب: آشنايى با قرآن جلد پنجم صفحه 105

نويسنده: استاد شهيد مرتضى مطهرى

وقتى قرآن مى‏فرمايد: «انا انزلناه فى ليلة مباركة انا كنا منذرين» ما چنين بوده‏ايم كه هميشه منذر بشر بوده‏ايم و هميشه بشر را هدايت مى‏كرده‏ايم، مى‏خواهد بگويد كه اين دفعه اول ما نيست كه ما انذار خودمان و هدايت‏بشر را از قرآن شروع كرده باشيم، بلكه از روزى كه بشر به روى زمين آمده است‏خداوند شان انذار خودش را به وسيله پيغمبران داشته است. در «انا كنا مرسلين» هم مطلب همين است: ما هميشه چنين بوده‏ايم كه رسول مى‏فرستاده‏ايم. اين كه قرآن [اين مطلب را] ذكر مى‏كند - و در اختبار هم اين مطلب خيلى توضيح داده شده و تفسير شده - در مساله اصطلاح «دين شناسى» يا «تاريخ اديان» نظر خاص قرآن را بيان مى‏كند و آن اينكه از نظر قرآن از لحظه اولى كه بشر عاقل متفكر بر روى زمين آمده است رسول الهى بر روى زمين بوده؛ يعنى اين جور نبوده كه دوره‏ها بر بشر گذشته است و بشر همين طور در جهالتها و نادانيهاى خودش مى‏لوليده، پرستش هم از بت پرستى به معنى اعم مثلا از پدرپرستى به قول فرويد شروع شده و بعد رئيس قبيله را بپرستند و بعد كم كم به بت و به ارباب انواع برسند، آن آخرين مرحله كه مى‏رسد پيغمبرانى م آيند ظهور مى‏كنند و مردم را به خداى يگانه دعوت مى‏

كنند؛ نه، چنين چيزى نيست. اينها تاريخ هم نيست كه كسى بگويد تاريخ است. آنها هم كه مى‏گويند، منشا حرفشان حدس و تخمين است، چون اينها مربوط به ازمنه‏اى است كه خود آنها اينها را «ازمنه ما قبل تاريخ» مى‏نامند.

پس اينها تاريخ نيست، فرضيات و حدسيات است، و واقعا عجيب هم هست! وقتى يك نفر دانشمند به بت‏بست مى‏رسد گاهى يك فرضياتى مى‏گويد كه يك آدم عادى هم به او مى‏خندد. فرضياتى را كه دانشمندان گفته‏اند در كتابها با آب و تاب مى‏نويسند در صورتى كه مطالبى كه به وسيله وحى و انبياء رسيده اگر از نظر همان ظاهر منطق هم بخواهيد [در نظر] بگيريد اين عجيبتر از آن نيست، ولى اين جلب نظرشان نمى‏كند. مثلا فرويد وقتى مى‏خواهد ريشه پرستش را به دست‏بدهد كه چطور شد كه بشر به فكر پرستش افتاد - چون او مى‏خواهد به فطرت يا غريزه الهى اعتقادى نداشته باشد؛ اينها تاريخ هم كه عرض كرديم نيست كه بگوييم گوينده مدركى بر خورد كرده - آمده فرض كرده و گفته است‏شايد چنين چيزى بوده. او چون تكيه‏اش روى غريزه جنيسى است اين جور فكر كرده كه در ادوار خيلى قديم پدر خانواده - كه از همه قويتر بود - همه جنس اناث خانواده را به خودش اختصاص مى‏داد، يعنى غير از آن زنهايى كه از آنها بچه مى‏آورد و به خودش اختصاص داشت دخترهايش را هم كه بزرگ مى‏شدند جزء حرم و حريم خودش قرار مى‏داد و پسرها را محروم مى‏كرد. پسرها دو احساس متناقض نسبت‏به اين پدر داشتند، يك احساس محبت آميز و يك

احساس نفرت آميز. احساس محبت آميز براى اينكه او قهرمان خانواده بود، بزرگ خانواده بود، حامى خانواده بود، نان آور خانواده بود و اينها را در مقابل دشمن حفظ مى‏كرد. از اين جهت‏به او به نظر محبت و احترام نگاه مى‏كردند. ولى از طرف ديگر (او همه احساسات را متمركز در حس جنسى مى‏داند) چون همه جنس انثا را به خودش اختصاص داده و آنها را محروم كرده بود، يك حس كينه و حسادت عجيبى نسبت‏به او داشتند. اين دو حس متناقض از آنجا پيدا شد. روزى بچه‏ها آمدند دور هم جمع شدند (عرض كردم اينها همه خيال است) گفتند اين كه نمى‏شود كه تمام زنها را جمع كرده براى خودش و ما را محروم كرده است. ناگهان تحت تاثير احساسات نفرت آميزشان قرار گرفتند، گفتند پدرت را در مى‏آوريم، مى‏كشيمت؛ دسته جمعى ريختند او را كشتند. بعد كه كشتند آن احساس محبت‏آميز و احترام قهرمانانه‏اى كه نسبت‏به او داشتند ظهور كرد، مثل هر موردى كه وقتى انسان روى يك احساس كينه‏توزى يك كارى مى‏كند بعد كه كارش را كرد ديگر كينه كارش تمام مى‏شود و تازه احساسات ديگرش مجال ظهور پيدا مى‏كند. بعدها كه از اين غليان احساسات غضب خارج شدند دور همديگر نشستند و گفتند عجب كار بدى كرديم! ديدى، ما مظهر

قهرمانى خودمان را از دست داديم! از اينجا اين پدر مورد احترام بيشتر قرار گرفت. كم‏كم مجسمه اين پدر را به عنوان يك موجود باقى ساختند و شروع كردند به پرستش آن، و پرستش از اينجا آغاز شد.

حالا شما بياييد قصه آدم و حوا را - قطع نظر از اينكه گوينده‏اش پيغمبران هستند - بگذاريد در مقابل اين قصه؛ ببينيد كداميك معقولتر است. اين را به صورت يك فرضيه علمى بعضى قبول مى‏كنند و آن را نمى‏خواهند قبول كنند.

به هر حال قرآن مى‏خواهد بگويد مطلب اين طور نيست. مساله نبوت و رسالت مساله اى نيست كه تدريجا در اثر يك سلسله تصادفات براى انسان پيدا شده باشد. انسان آنچنان موجودى است كه از اولين لحظه‏اى كه به روى زمين آمده است‏حجت الهى، رسول الهى، انذار الهى، هدايت الهى با او توام بوده است، كما اينكه تا آخرين لحظه‏اى كه بر روى زمين باشد چنين خواهد بود. جلسه پيش عرضم كردم حديث است كه اگر دو نفر بر روى زمين باقى بمانند يكى از آنها حجت‏خدا خواهد بود.

«رحمة من ربك» چرا ما هميشه مرسل هستيم، هميشه رسول فرستاده‏ايم و كار ما اين بوده؟ رحمتى است از پروردگار؛ يعنى خداى رحمان و رحيم چنين نيست كه مدتى دست از رحمانيتش بدارد يا دست از رحيميتش بردارد. «انه هو السميع العليم» او شنوا و داناست. وقتى كه مى‏گويد «خدا شنواست» مقصود اين است كه نيازهاى افراد يا اشياء را [مى‏شنود]. معمولا اين طور است كه نياز با زبان بيان مى‏شود و با گوش بايد نياز را شنيد. حالا ممكن است احيانا اين نياز به زبان نيايد، ولى به اعتبار اينكه يك امرى است كه قابل شنيدن است، باز شنيدينى تلقى مى‏شود. خدا سميع است، كانه نداى همه موجودات را كه به نياز بلند كرده‏اند و مى‏گويند ما به چنين چيزى نيازمند هستيم، مى‏شنود، يعنى انسان به پيغمبر نياز دارد و با لسان تكوين هميشه فرياد او بلند است كه خدايا ما راهنما مى‏خواهيم، و خدا اين نياز را مى‏شنود و بنا بر اين آن را بر مى‏آورد. و عليم است، و داناست و مى‏داند. باز «مى‏داند» راجع به امورى است كه شنيدنى نيست، فقط دانستنى است نه شنيدنى. مثلا مى‏داند كه اين نياز را چگونه بايد بر آورد، مى‏داند كه چه كسى را به رسالت مبعوث كند (الله اعلم يث‏يجعل رسالته). (1) آنچه از ناح

يه آنهاست، نياز آنها را مى‏شنود و آنچه از ناحيه خود بايد بكند مى‏داند كه چه بكند.

 

پى‏نوشت:

------------------------------

1 - انعام / 124.