اطلاعات كامل درباره اصحاب كهف4
اطلاعات كامل درباره اصحاب كهف4
وَ كذَلِك أَعْثرْنَا عَلَيهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقُّ وَ أَنَّ الساعَةَ لارَيْب فِيهَا إِذْ يَتَنَزَعُونَ بَيْنهُمْ أَمْرَهُمْ
در مفردات گفته: ماده ((عثر)) به معناى سقوط است. وقتى مىگويند ((فلان عثر)) معنايش اين است كه فلانى افتاد، ولى مجازا در مورد كسى هم كه به مطلبى اطلاع پيدا مىكند بدون اينكه در پى آن باشد استعمال مىكنند، ومى گويند: ((عثرت على كذا)) يعنى به فلان مطلب اطلاع يافتم. در قرآن كريم يك جا فرموده: ((فان عثر على انهما استحقا اثما)) ويك جا فرموده: ((وكذلك اعثرنا عليهم)) يعنى اين چنين ايشان را بر جاى آنان واقف نموديم بدون اينكه خودشان در جستجوى آنان باشند.
وتشبيهى كه در جمله ((وكذلك اعثرنا عليهم)) است مانند تشبيهى است كه در جمله ((كذلك بعثناهم)) قرار دارد، ومعنايش اين است: همانطور كه قرنها به خوابشان كرديم وسپس بيدارشان نموديم همينطور چنين وچنان كرديم. وبه همين منوال جمله اولى معنا مىشود.
ومفعول ((اعثرنا)) در آن جمله كلمه ((اناس)) است كه سياق بر آن دلالت دارد، وذيل آيه هم كه مىفرمايد: ((ليعلموا ان وعد اللّه حق)) شاهد بر اين دلالت است.
و جمله ((ربهم اعلم بهم)) به بيانى كه خواهد آمد اين وجه را تأييد مىكند.
بعضى از مفسرين بر اين وجه اعتراض كرده اند، اولا به اينكه مستلزم اين است كه تنازع وسر وصداى مردم بعد از واقف شدن بر حال اصحاب باشد، وحال آنكه چنين نيست، وثانيابه اينكه تنازع وسر وصدا قبل از وقوف بر حال آنان بوده، وبعد از وقوف ديگر سر وصدا برطرف شده است، وبنابر وجه بالاتنازع ووقوف در يك وقت بوده وصحيح نيست.
از اين اعتراض پاسخ مىدهيم به اينكه بنابراين وجه، تنازع مردم تنازع در خصوص اصحاب كهف است كه زمانا بعد از اعثار ووقوف بوده، و آن تنازعى كه قبل از وقوف بوده تنازع در مسأله قيامت بوده است كه بنابراين وجه مقصوداز تنازع آن نيست.
فَقَالُوا ابْنُوا عَلَيهِم بُنْيَناً رَّبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ
گويندگان اين حر ف مشركين هستند به دليل اينكه دنبال آن چنين نقل فرموده: ((قال الّذين غلبوا على امرهم - گفتند آنهائى كه بر امر ايشان اطلاع يافتند)) ومراد از ((بناء)) بنيان بر ايشان است - وبه طورى كه بعضى گفته اند منظور اين است كه ديوارى كشيده شود تا اصحاب كهف پشت آن قرار گرفته از نظر مردم پنهان شوند، وكسى بر حال آنان واقف نگردد، همچنانكه گفته مىشود: ((بنى عليه جدارا)) يعنى آن را پشت ديوار قرار داد.
توضيح آيه: ((فقالوا ابنوا عليهم بنيانا...)) كه گفتگو و مجادله مردم را درباره اصحاب كهف حكايت مىكند
اين قسمت از آيات داستان اصحاب كهف به انضمام قسمت هاى قبل، از آنجا كه فرمود: ((وكذلك بعثناهم)) و ((وكذلك اعثرنا عليهم)) اشاره به تماميت داستان مىكند، گويا فرموده است: بعد از آنكه فرستاده اصحاب كهف به شهر آمد واوضاع واحوال شهر را دگرگونه يافت و فهميد كه سه قرن از به خواب رفتن آنان گذشته (البته اين را نفهميد كه ديگر شرك وبت پرستى بر مردم مسلط نيست وزمان به دست دين توحيد افتاده) لذا چيزى نگذشت كه آوازه اين مرد در شهر پيچيده خبرش در همه جا منتشر شد، مردم همه جمع شدند وبه طرف غار هجوم وازدحام آوردند ودور اصحاب كهف را گرفته حال وخبر پرسيدند، وبعد از آنكه دلالت الهيه وحجت اوبه دست آمد خداوند همه شان را قبض روح كرد، پس بعد از بيدار شدن بيش از چند ساعت زنده نماندند، فقط به قدرى زنده بودند تا شبهه هاى مردم در امر قيامت برطرف گردد،
بعد از آن همه مردند، ومردم گفتند بنائى بر غار آنان بسازيد، كه پروردگارشان اعلم است.
ودر اينكه گفتند: ((پروردگارشان اعلم است)) اشاره است به اينكه آن جمعيت وقتى آنان را در غار ديدند باز بين خود اختلاف كردند و اختلافشان هر چه بوده بر سر امرى مربوط به اصحاب كهف بوده است، زيرا كلام، كلام كسى است كه از علم يافتن به حال آنان واستكشاف حقيقت حال مأيوس باشد. وگويا بعضى از ديدن آن صحنه شبهه شان نسبت به قيامت زايل گشته آرامش خاطر يافتند، وبعضى ديگر آنطور كه بايد قانع نشدند، لذا طرفين گفته اند: بالاخره يا حرف ما است يا حرف شما، هر كدام باشد سزاوار است ديوارى بر آنان بكشيم كه مستور باشند خدا به حال آنان آگاهتر است.
بيان دوگروه متنازع ومسئله مورد تنازع در (اذ يتنازعون بينهم امرهم)
پس جمله ((ربهم اعلم بهم)) از نظر هر يك از اين دووجه معناى جداگانه اى به خود مىگيرد، براى اينكه به هر حال اين جمله نسبت به جمله ((اذ يتنازعون بينهم امرهم)) كه دووجه در معنايش آورديم تفرع دارد، به طورى كه هر معنائى كه آن جمله به خود بگيرد در اين هم اثر مىگذارد، اگر تنازع مستفاد از جمله ((اذ يتنازعون...)) تنازع و اختلاف درباره قيامت باشد يكى اقرار ويكى انكار كرده باشد، قهرا معناى جمله مورد بحث ما نيز اين مىشود كه مردم درباره قيامت اختلاف نموده سر وصدا را انداخته بودند كه ناگهان ايشان را از داستان اصحاب كهف مطلع كرديم تا بدانند كه وعده خدا حق است وقيامت آمدنى است، وشكى در آن نيست، وليكن مشركين با اينكه آيت الهى را ديدند دست از انكار برنداشتند وگفتند ديوارى بر آنان بسازيد تا مردم با آنان ارتباط پيدا نكنند چه از امر آنان چيزى براى ما كشف نشد ويقين پيدا نكرديم پروردگار آنان به حال آنان داناتر است.
موحدين گفتند امر ايشان ظاهر شد، وآيت آنان روشن گرديد، وما به همين آيت اكتفاء نموده ايمان مىآوريم، وبر بالاى غار آنان مسجدى مىسازيم كه هم خدا در آن عبادت شود وهم تا آن مسجد هست اسم اصحاب كهف هم زنده بماند، تا بدانند وعده خدا حق است، ومراد از وعده خدا به طورى كه از سياق استفاده مىشود مسأله معاد وقيامت است، پس در حقيقت جمله ((وان الساعة لاريب فيها)) عطف تفسيرى آن است.
وظرف ((اذ)) در جمله ((اذ يتنازعون بينهم امرهم)) ظرف براى ((اعثرنا)) ويا براى ((ليعلموا)) است. و كلمه ((تنازع)) به معناى تخاصم ودشمنى است. بعضى گفته اند: اصل اين كلمه به معناى تجاذب است كه در تخاصم استعمال مىشود
وبه همين جهت به اعتبار معناى اصلى اش متعدى به نفس به كار مىرود، همچنانكه به اعتبار معناى تخاصم به وسيله ((فى)) نيز متعدى مىشود، مانند تنازع در جمله ((فان تنازعتم فى شى ء))
ومراد از ((تنازع مردم در بين خود ودرباره امر خود)) تنازعشان در مسأله قيامت است. واگر قيامت را به ايشان نسبت داده به خاطر اعتناء زيادى است كه درباره آن داشتند. اين بود حال آيه مورد بحث از نظر مفردات آن، ودلالت وشهادتى كه بعضى كلمات آن بر معناى بعضى ديگر دارد.
ومعنايش بنابر آنچه گذشت اين مىشود: همانطور كه ما آنان را به خواب كرديم وسپس براى منظورى چنين وچنان بيدارشان نموديم همچنين مردم را از حال آنان با خبر كرديم تا درباره قيامت كه درباره آن با هم نزاع داشتند روشن گشته بدانند كه وعده خدا به آمدن قيامت حق است. ودر فرا رسيدن آن شك وريبى نيست.
ويا معنايش اين مىشود كه: ما مردم را بر جاى آنان واقف ساختيم تا مردم مقارن نزاعى كه بين خود قيامت داشتند بدانند كه وعده خدا حق است.
وجه دلالت بيدار شدن اصحاب كهف بعد از خواب چند صد ساله، بر حق بودن معاد وقيامت
خواهى پرسيد كه از خواب بيدار شدن اصحاب كهف چه دلالتى دارد بر اينكه قيامت حق است؟ در جواب مىگوئيم: از اين جهت كه اصحاب كهف در عالم خواب جانشان از بدنهايشان كنده شد، ودر اين مدت طولانى مشاعرشان به كلى تعطيل گشته بود وحواس از كار باز ايستاده و آثار زندگى وقواى بدنى همه از كار افتاد، يعنى بدنها ديگر نشوونما نكرد، موى سر ورويشان وناخن هايشان ديگر بلند نشد شكل و قيافه شان عوض نگرديد اگر جوان بودند پير نشدند واگر سالم بودند مريض نگشتند، ظاهر بدنها و لباسهايشان پوسيده نشد، آن وقت پس از روزگارى بس طولانى يك بار ديگر كه داخل غار شده بودند برگشتند، و اين خود بعينه نظير قيامت است، ونظير مردن ودوباره زنده شدن است، وهر دودر اينكه خارق العاده اند شريكند، كسى كه آن را قبول داشته باشد نمى تواند اين را قبول نكند، وهيچ دليلى بر نفى آن جز استبعاد ندارد.
واين قضيه در زمانى رخ داده كه دوطائفه از انسانها با هم اختلاف داشته اند يك طائفه موحد بوده اند كه مىگفتند روح بعد از مفارقتش از بدن دوباره در روز قيامت به بدنها بر مىگردد طائفه ديگر مشرك بودند و مىگفتند روح اصلا مغاير بدن است، ودر هنگام مرگ از بدن جدا مىشود، وليكن به بدن ديگرى مىپيوندد، آرى عموم بت پرستان اعتقادشان اين است كه آدمى با مرگ دستخوش بطلان ونابودى نمى گردد، وليكن به بدن ديگرى ملحق مىشود واين همان تناسخ است.
پس در چنين عصرى حدوث چنين حادثه اى جاى هيچ شك وريبى باقى نمى گذارد كه اين داستان آيتى است الهى كه منظور از آن از بين بردن شك وترديد دلها است، در خصوص امر قيامت، ومنظور آوردن آيتى است تا بفهمند كه آن آيت ديگر (قيامت) نيز ممكن است وهيچ استبعادى ندارد.
از همينجا است كه در نظر، قوى مىآيد كه اصحاب كهف بعد از چند ساعتى كه مردم از حال آنان واقف شدند از دنيا رفته باشند، ومنظور خداى تعالى همين بوده باشد كه آيتى از خود نشان داده دهان به دهان در بشر منتشر شود تا درباره قيامت تعجب واستبعاد نكنند.
وجه ديگرى براى جمله (اذ يتنازعون بينهم امرهم)
از اينجا وجه ديگرى براى جمله: ((اذ يتنازعون بينهم امرهم)) پيدا مىشود، وآن اين است كه بگوئيم در ضمير جمع اول، يعنى آنكه در يتنازعون است وآنكه كلمه ((بين)) بر آن اضافه شده به ناس برمى گردد، وسومى يعنى آنكه ((امر)) بر آن اضافه شده به اصحاب كهف برمى گردد و كلمه: ((اذ)) در اين صورت ظرف براى: ((ليعلموا)) خواهد بود، ومعنايش اين مىشود كه مردم را به داستان اصحاب كهف آگاه كرديم تا بدانند وعده ما حق است، ودر آن ترديدى نيست، واين دانستنشان وقتى باشد كه در ميان خود در خصوص اصحاب كهف سر وصدا مىكردند.
واگر تنازع مزبور تنازع در باره اصحاب كهف بوده باشد، وضمير در امرهم به اصحاب كهف برگردد معناى آيه چنين مىشود: ما بعد از آنكه اصحاب كهف را بيدار كرديم مردم را بر حال آنان مطلع ساختيم تا بدانند كه وعده خدا حق است وقيامت ترديدى ندارد، ومردم در باره آنان بين خود نزاع كردند كه آيا اينها خوابند يا مرده اند وآيا لازم است دفن شوند وبرايشان قبر درست كنيم ويا به حال خودشان واگذاريم تا در فضاى غار همچنان بمانند، مشركين گفتند: بنائى بر آنان بنيان كنيم و به حال خودشان واگذاريم، پروردگارشان داناتر به حالشان است كه آيا زنده اند وخواب ويا آنكه مرده اند، ولى موحدين گفتند: مسجدى را بالاى آنان بنا مىكنيم.
اين دومعنا بود كه احتمال مىرفت وليكن سياق مؤ يد معناى اول است، زيرا ظاهر سياق اين است كه اينكه موحدين گفتند ((لنتخذن عليهم مسجدا)) در حقيقت رد كلام مشركين است كه گفته اند: ((ابنوا عليهم بنيانا...)) واين دوقول به طور يقين از دوطايفه است، وبايد با هم مختلف باشد، واين اختلاف تنها بنا بر معناى اول تصور دارد، و همچنين جمله ((ربهم اعلم بهم)) آن هم با اين تعبير كه بگويند: ((ربهم)) ونگويند: ((پروردگار ما)) با معناى اول مناسب تر است.
قَالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيهِم مَّسجِداً (21)
اين جمله نقل كلام موحدين است، شاهدش اين است كه گفتند مسجدى بنا كنيم، ونگفتند معبدى. چون مسجد در عرف قرآن محلى را گويند كه براى ذكر خدا وسجده براى اومهيا شده است، وقرآن بتكده ويا ساير معابد را مسجد نخوانده همچنان كه خداوند در سوره حج، مسجد را در مقابل صومعه وبيع وصلوات قرار داده وفرموده: ((و مساجد يذكر فيها اسم اللّه))
مقصود از: ((الذين غلبوا على امرهم)) در آيه: ((قال الذين غلبوا على امرهم...))
واگر مىبينيد جمله مورد بحث با فصل وبدون عطف آمده بدين جهت است كه كلام به منزله جواب از سوالى مقدر است، گويا سائلى پرسيده: غير مشركين چه گفتند؟ در جوابشان گفته شد آنها كه بر امر اصحاب كهف غلبه كردند چنين گفتند. ومنظور از ((غلبه بر امر ايشان)) اگر مقصود از ((امر ايشان)) همان مسأله مورد مشاجره در جمله ((يتنازعون...)) باشد وضمير ((هم)) به ناس برگردد مراد غلبه موحدين خواهد بود به وسيله پيروزى خود با معجزه كهف. واگر ضمير به ((فتيه)) برگردد مقصود از غلبه بر امر ايشان (فتيه)، غلبه از نظر به دست گرفتن كار ايشان خواهد بود كه باز در اين صورت همان موحدين بودند كه متصدى امر كهف وساختن مسجد بر بالاى آن بودند.
بعضى گفته اند: غالبين بر امر ايشان پادشاه زمان و دستيارانش بودند، نه موحدين، بعضى ديگر گفته اند: اولياء وفاميلهاى خود اصحاب كهف بودند. واين قول از هر قولى ديگر سخيف تر است.
واگر منظور از امر ايشان امر مذكور در ((يتنازعون...)) نبوده باشد در اين صورت اگر ضمير به ((ناس)) برگردد معناى غلبه عبارت از زمامدارى خواهد بود، ومعناى ((قال الّذين غلبوا على امرهم))، ((آنهايى كه زمام امر مردم را در دست داشتند چنين وچنان گفتند)) خواهد بود. واين زمامدارى هم با حاكم زمان قابل انطباق است وهم با موحدين، هم ممكن است حاكم اين حرف را زده باشد، وهم موحدين واگر ضمير به موصول (الّذين... - آنهائى كه غلبه كردند) برگردد ديگر منظور از غالبون خيلى روشن است، ومقصود از غلبه زمامداران بر امر خويش اين است كه ايشان هر كارى را بخواهند مىكنند. اين بود وجوه محتمل در اين آيه ولى از همه وجوه بهتر همان وجه اول است.
اين آيه از آياتى است كه معركه آراء مختلف مفسرين شده، اختلافات زيادى در مفردات آيه دارند، اختلاف هائى در مرجع ضمير جمع در آن ودر ضمن اختلافات عجيبى درباره جملات آيه از ايشان ديده مىشود كه اگر اين اختلافات را با آن اختلافات در هم ضرب كنيم آن وقت مىتوان گفت در اين آيات هزاران قول پيدا شده واز اين اقوال آنچه كه با سياق آيه مناسب بود آورديم چنانچه خواننده عزيز بخواهد به همه آن اقوال پى ببرد بايد به كتب تفسيرى مطول مراجعه نمايد.
حكايت اختلاف مردم در عدد اصحاب كهف وبيان اينكه ايشان هفت نفر بوده اند
سيَقُولُونَ ثَلَثَةٌ رَّابِعُهُمْ كلْبُهُمْ...ثَامِنهُمْ كلْبهُمْ
خداى تعالى در اين آيه اختلاف مردم را در عدد اصحاب كهف واقوال ايشان را ذكر فرموده، وبنا به آنچه كه خداوند در قرآن نقل كرده - وقوله الحق - مردم سه قول داشته اند كه هر يك مترتب بر ديگرى است، يكى اينكه اصحاب كهف سه نفر بوده اند كه چهارمى سگ ايشان بوده. دوم اينكه پنج نفر بوده اند وششمى سگشان بوده كه قرآن كريم بعد از نقل اين قول فرموده: رجم به غيب مىكردند ((يعنى بدون علم واطلاع سخن مىگفتند))
واين توصيفى است بر هر دوقول، زيرا اگر مختص به قول دوم به تنهايى بود حق كلام اين مىبود كه قول دومى را اول نقل كند وآنگاه اين رد خود را هم دنبالش بياورد بعدا قول اول وبعد سوم را نقل كند.
قول سوم اينكه هفت نفر بوده اند كه هشتمى سگ ايشان بوده، خداى تعالى بعد از نقل اين قول چيزى كه اشاره به ناپسندى آن كند نياورده، و اين خود خالى از اشعار بر صحت آن نيست. قبلا هم كه در پيرامون محاوره اصحاب كهف در ذيل آيه ((قال قائل منهم كم لبثتم قالوا لبثنا يوما اوبعض يوم قالوا ربكم اعلم بما لبثتم)) بحث مىكرديم گفتيم كه اين صيغه هاى جمع وآن يك صيغه مفرد نه تنها اشعار بلكه دلالت دارد بر اينكه حداقل عدد ايشان هفت نفر بوده وكمتر از آن نبوده است.
واز جمله لطائفى كه در ترتيب شمردن اقوال مذكور به كار رفته اين است كه از عدد سه تا هشت را پشت سر هم آورده با اينكه سه عدد را شمرده شش رقم را نام برده، فرموده ((سه نفر، چهارمى سگشان، پنج نفر، ششمى سگشان، هفت نفر هشتمى سگشان)) واما كلمه ((رجما)) تميزى است كه به وصف دوقول اول به عبارت قول بدون علم مىپردازد و ((رجم)) همان سنگ سار كردن است وگويا مراد از ((غيب)) غايب باشد، يعنى قولى كه معنايش از علم بشر غايب است وقائلش نمى داند راست است يا دروغ، آنگاه گوينده كلامى را كه چنين شأنى وچنين وضعى دارد به كسى تشبيه فرموده كه مىخواهد با سنگ كسى را بزند،
خم مىشود چيزى را برمى دارد كه نمى داند سنگ است يا چيز ديگر و نمى داند كه به هدف مىخورد يا خير؟ وشايد در مثل معروف هم كه مىگويند: ((فلانى رجم به غيب كرد)) همين باشد، يعنى به جاى علم با مظنه رجم كرد، چون مظنون هم هر چه باشد تا حدى از نظر صاحبش غائب است.
بعضى در معناى ((رجم به غيب)) گفته اند ((ظن به غيب)) ولى قول بعيدى است.
خداى تعالى در اين سه جمله مورد بحث، در وسط دو جمله اول آن واو نياورد، ولى در سومى آورده فرموده: ((ثلاثة رابعهم كلبهم))، ((خمسة سادسهم كلبهم))، ((سبعة وثامنهم كلبهم)) در كشاف گفته در اين سه جمله ((ثلاثة)) و ((خمسة)) و ((سبعة)) هر سه خبرهايى هستند براى مبتداى حذف شده، وتقدير كلام چنين است: ((هم ثلاثه)) ((هم خمسة)) ((هم سبعة)) همچنانكه هر سه جمله ((رابعهم كلبهم)) و ((سادسهم كلبهم)) و ((ثامنهم كلبهم)) مبتداء وخبرهايى هستند كه صفت خبر قبلى قرار گرفته اند.
خواهى پرسيد اين كه دليل بى واوآمدن آن دو جمله وبا واوآمدن اين جمله نشد؟ در جواب مىگوييم واو مزبور واوى است كه هميشه بر سر جمله اى در مىآيد كه آن جمله صفت نكره اى باشد، همچنانكه بر سر جملاتى هم در مىآيد كه حال از معرفه باشد مانند صفت نكره در جمله ((جائنى رجل ومعه آخر - نزد من مردى آمد كه با اوديگرى هم بود)) وصفت معرفه مانند ((مررت بزيد وبيده سيف - زيد را در راه ديدم در حالى كه در دستش شمشيرى بود)) واودر جمله ((وما اهلكنا من قرية الاولها كتاب معلوم)) نيز از همين باب است.
فائده اين واوهم در نكره وهم در معرفه تأكيد ويا به عبارتى بهتر چسبيدن صفت به موصوف ودلالت بر اين است كه اتصاف موصوف به اين صفت امرى است ثابت ومستقر.
همين واواست كه در جمله سوم به ما مىفهماند كه اين حرف صحيح است، زيرا مىرساند گويندگان اين سخن از روى علم وثبات واطمينان نفس سخن گفته اند، نه چون آن دوطائفه كه رجم به غيب كرده بودند. دليل بر اين استفاده اين است كه خداى تعالى بعد از دو جمله اول فرمود: ((رجما بالغيب)) وبعد از جمله سوم فرمود: ((ما يعلمهم الاقليل)) ابن عباس هم گفته در دو جمله اول واونيامد چون هنوز جاى شمردن بود، زيرا يك قول ديگر باقى مانده بود، ولى در جمله سوم واوآورد تا بفهماند قول ديگرى در دنبال نيست، همين روايت هم خود دليل قاطع وثابت است بر اينكه عدد اصحاب كهف هفت نفر بوده، و هشتمى آنان سگشان بوده است.
ودر مجمع البيان در ذيل خلاصه اى از كلام ابى على فارسى گفته: واما كسى كه گفته اين واو، واوثمانيه است، واستدلال كرده به آيه: ((حتى اذا جاوها وفتحت ابوابها)) كه چون درهاى بهشت هشت عدد است لذا واوآورده سخنى است كه علماى نحومعنايش را نمى فهمند، واز نظر علمى اعتبارى ندارد.
قُل رَّبى أَعْلَمُ بِعِدَّتهِم مَّا يَعْلَمُهُمْ إِلا قَلِيلٌ...
در اين جمله به رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم) فرمان مىدهد كه درباره عدد اصحاب كهف صحيح ترين نظريه را اعلام بدارد وآن اين است كه خدا به عدد آنان داناتر است. در كلام سابقش نيز به اين نظريه اشاره كرده، نظير اينكه در جمله اى كه از محاوره آنان حكايت كرده بود، وآن را كلامى صحيح هم دانسته بود يكى گفته بود: چه قدر خوابيدند؟ گفتند: ((لبثنا يوما اوبعض يوم)) ودر آخر حكايت كرده كه گفتند، پروردگارتان بهتر مىداند كه چقدر خوابيديد؟ با اين حال در كلام دلالتى است بر اينكه بعضى از كسانى كه با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) مخاطب به اين خطاب يعنى خطاب ((ربّى اعلم بعدتهم)) بودند اطلاعى از عدد آنان داشته اند، چون در اين كلام فرموده: ((ما يعلمهم الاقليل - نمى داند آن را مگر عده اى اندك)) و نفرموده: ((لايعلمهم الاقليل)) چون ميان ((ما)) و ((لا)) فرق است اولى نفى حال را افاده مىكند ودر نتيجه استثناء ((الاقليل)) بعد از آن اثبات در حال را مىرساند.
واز اين كلام چنين به نظر مىآيد كه آن عده كمى كه قضيه را مىدانستند از اهل كتاب بوده اند.
كوتاه سخن، مفاد كلام اين است: سه قولى كه درباره عدد اصحاب كهف ارائه شد در عهد رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم) معروف بوده، وبنابراين، اينكه در جمله ((سيقولون ثلاثه... - به زودى مىگويند سه نفر بوده اند)) كه مىفهماند در آينده اين نظريه ارائه مىشود، همچنين دونظريه ديگر در صورتى كه عطف به مدخول ((سين)) ((در: سيقولون)) باشند آينده نزديك به زمان نزول اين آيات ويا نزديك به زمان وقوع حادثه را مىرساند - دقت فرماييد.
((فلاتمار فيهم الامراء ظاهرا)) - راغب گفته: كلمه ((مرية)) به معناى تردد در چيزى است، ومعناى آن از معناى كلمه ((شك)) اخص است، وشك از مريه عمومى تر است. آنگاه گفته: ((امتراء)) و ((ممارات)) به معناى محاجه در آن امرى است كه مورد تردد باشد. سپس گفته: اصل كلمه ((مرية)) از اصطلاح ((مريت الناقة)) گرفته شده كه معنايش ((به پستان ماده شتر جهت دوشيدن شير دست كشيدم)) است.
پس اگر ((جدال)) را ((ممارات)) خوانده اند براى اين است كه شخص مجادله كننده با كلام خود مىخواهد همه حرفهاى طرف خود را از اوبدوشد ورد كند.
ومقصود از ((ظاهر بودن مراء)) اين استكه در آن تعمق ودقت ننموده به همان مقدارى كه قرآن از قصه اصحاب كهف آورده اكتفاء كند. ولى بعضى آن را طورى ديگر معنا كرده اند كه از آن توهين ورد شنونده فهميده مىشود. وبعضى ديگر گفته اند مقصود از ظاهر بودن مراء اين است كه مراء حجت طرف مقابل را از بين ببرد، وظهور در اينجا به معناى رفتن است، همچنانكه در شعر شاعر كه گفته: ((وتلك شكاة ظاهر عنك عارها - واين شكوه اى است كه عارش از توخواهد رفت)) به اين معنا است.
ومعناى آيه اين است: وقتى پروردگار توداناتر به عدد ايشان است، واو است كه داستان ايشان را براى توبيان كرده، پس ديگر با اهل كتاب درباره اين جوانان محاجه مكن مگر محاجه اى كه در آن اصرار نباشد، ويا محاجه اى كه حجت آنان رااز بين ببرد، واز هيچ يك از آنان درباره عدد اين جوانان نظريه مخواه، پروردگارت تورا كفايت كند.
این وبلاگ جهت آشنایی بیشتر بازدید کنندگان با علوم قرآنی از جمله تجوید تفسیر و . . . است.