اطلاعات كامل درباره اصحاب كهف 5

 

وَ لا تَقُولَنَّ لِشايءٍ إِنى فَاعِلٌ ذَلِك غَداً (23) إِلا أَن يَشاءَ اللَّهُ

اين آيه شريفه چه خطابش را منحصر به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم) بدانيم وچه اينكه بگوييم خطاب به آن حضرت وبه ديگران است متعرض امرى است كه آدمى آن را كار خود مى‏داند، وبه طرف مقابل خود وعده مى‏دهد كه در آينده اين كار را مى‏كنم.

عملى از هر عاملى موقوف به اذن ومشيت خداى تعالى است

قرآن كريم در تعليم الهى خود تمامى آنچه كه در عالم هستى است چه ذوات وچه آثار وافعال ذوات را مملوك خدا به تنهايى مى‏داند، كه مى‏تواند در مملوك خود هر قسم تصرفى نموده وهر حكمى را انفاذ بدارد، وكسى نيست كه حكم اورا تعقيب كند، وغير خدا هيچ كس هيچ چيز را مالك نيست، مگر آنچه را كه خدا تمليكش كرده، واورا بر آن توانا نموده، تازه بعد از تمليك هم باز خود اومالك وقادر بر آن است (ومانند تمليك ما به يكديگر نيست كه وقتى چيزى به كسى تمليك كنيم ديگر خودمان مالك نيستيم) آيات قرآنى كه بر اين حقيقت دلالت كند بسيار زياد است، كه حاجتى به ايراد آنها نيست.

پس تمامى ذواتى كه در عالم است كه داراى افعال وآثارى هستند وما آنها را سبب وفاعل وعلت آن افعال وآثار مى‏ناميم هيچ يك مستقل در سببيت خود نيستند، وهيچكدام در فعل واثر خود بى نياز از خدا نيست، هيچ عملى واثرى از آنها سر نمى زند مگر آنكه خدا بخواهد، زيرا اواست كه آن را قادر بر آن فعل كرده ودر عين حال سلب قدرت از خود ننموده، تا آن فاعل بر خلاف اراده خدا اراده اى كند.

وبه عبارت ديگر هر سببى از اسباب عالم هستى سبب از پيش خود نيست وسببيتش به اقتضاء ذاتش نمى باشد، بلكه خداى تعالى اورا قادر بر فعل واثرش كرده وهر جا كه فعل واثرى از خود نشان دهد مى‏فهميم كه خدا خلاف آن را اراده نكرده است.

واگر بخواهى مى‏توانى بگويى خداى تعالى راه رسيدن به اثر را برايش آسان وهموار كرده. وباز اگر خواستى بگواثر خود را به اذن خدا بروز مى‏دهد، زيرا برگشت همه اين تعبيرات به يكى است. اذن خدا همان اقدار خدا است، اذن خدا همان رفع موانع نمودن خدا است، وآيات داله بر اين كه هر عملى از هر عاملى موقوف بر اذن خداى تعالى است بسيار زياد است از آن جمله مى‏فرمايد: ((ما قطعتم من لينه او تركتموها قائمة على اصولها فباذن اللّه)) ونيز مى‏فرمايد: ((ما اصاب من مصيبة الاباذن اللّه)) ونيز مى‏فرمايد: ((والبلد الطيب يخرج نباته باذن ربه)) ونيز مى‏فرمايد: ((وما كان لنفس ان تومن الاباذن اللّه)) ونيز فرموده: ((وما ارسلنا من رسول الاليطاع باذن اللّه)) وهمچنين آيات زياد ديگرى از اين قبيل.

انسان بايد كار فردا را به مشيت خدا (ان شاء اللّه) مشروط كند

پس انسان عارف به مقام پروردگار خود وكسى كه خود را تسليم پروردگار خويش ساخته مى‏بايستى هيچ وقت خود را سبب مستقل در امرى ودر كارى نداند، وخود را در آن كار مستغنى از خدا نپندارد، و بداند كه اگر مالك آن عمل وقادر بر آن است خداى تعالى تمليكش فرموده.

واوبر آن كار قادرش ساخته. وايمان داشته باشد به اينكه: ((ان القوة لله جميعا - نيروها همه از خدا است)) لاجرم هر وقت تصميم مى‏گيرد كه عملى را انجام دهد بايد عزمش توأم با توكل بر خدا باشد همچنانكه خودش فرموده: ((فاذا عزمت فتوكل على اللّه)) وهر وقت به كسى وعده اى مى‏دهد ويا از عملى كه در آينده انجام دهد خبر مى‏دهد، بايد مقيدش كند به اذن خدا، ويا به عدم مشيت خدا خلاف آن را، وبگويد اين كار را مى‏كنم اگر خدا غير آن را نخواسته باشد. وهمين معنا يعنى نهى از مستقل پنداشتن، خود معنايى است كه از آيه شريفه به ذهن مى‏رسد، مخصوصا با سابقه ذهنى كه از قرآن كريم درباره اين حقيقت داريم وقتى مى‏شنويم: ((ولاتقولن لشى ء انى فاعل ذلك غدا الاان يشاء اللّه))، آن هم با در نظر گرفتن آيات قبل كه وحدانيت خدا را در الوهيت وربوبيت بيان مى‏كرد وهمچنين آيات ما قبل اين قصه را كه آنچه در روى زمين است زينت داده خدا معرفى مى‏نمود، ومى فرمود: ((خدا به زودى آنها را به صورت خاكى خشك وبى علف در مى‏آورد)) ونيز با در نظر گرفتن اينكه يكى از چيزهايى كه در روى زمين است افعال آدمى است كه خدا براى انسان زينتش داده وبا آن آدميان را امتحان مى‏كند، كه آيا خود ر

ا مالك آن افعال مى‏دانند يا خير.

از همه اينها استفاده مى‏شود كه منظور از جمله ((ولاتقولن لشى ء انى فاعل ذلك غدا)) اين نيست كه شما كارهاى خودتان را به خود نسبت ندهيد، واين كارها مال شما نيست، قطعا منظور اين نيست، براى اينكه ما مى‏بينيم بسيارى از موارد خدا كارهاى پيغمبرش وغير پيغمبرش را به خود آنان نسبت داده، واصلا امر مى‏كند كه كارهايى را به خودش نسبت دهد: ((فقل لى عملى ولكم عملكم)) ويا ((لنا اعمالنا ولكم اعمالكم)) پس قرآن كريم اصل نسبت دادن افعال به فاعل را انكار نمى كند آن چيزى را كه انكار كرده اين است كه كسى براى خود ويا براى كسى ويا چيزى ادعاى استقلال در عمل وبى نيازى از مشيت خدا واذن اوكند، اين است آن نكته اى كه جمله استثنائى: ((الاان يشاء اللّه)) در مقام افاده آن است.

از همينجا روشن مى‏شود كه در جمله مذكوربائى به معناى ملابسه در تقدير است، واستثناء هم استثناء مفرغ است كه مستثنى را از همه احوال واز همه زمانها بيرون مى‏كند وقديرش اين است كه به ((هيچ چيز مگو - يعنى درباره هيچ چيز تصميم مگير - كه من آن را فردا انجام مى‏دهم،

 

اين حرف را در هيچ حالى از احوال ودر هيچ زمانى از ازمنه مزن، مگر در يك حال ويك زمان، وآن حال وزمانى است كه كلام خود را معلق بر مشيت خدا كرده باشى به اينكه گفته باشى: من اين كار را فردا انجام مى‏دهم اگر خدا بخواهد كه انجام دهم ويا اگر خدا نخواهد كه انجام ندهم)) وبالاخره معناى ((ان شاء اللّه)) مقيد ساختن عمل خويش است به مشيت خدا.

وجوه ديگرى كه درباره استثناء در آيه: ((ولاتقولنّ لشى ء انىفاعل ذلك غدا الاان يشاء الله)) گفته شده است

اين است آن معنايى كه دقت در آيه افاده اش مى‏كند، وذيل آيه نيز مؤ يد آن است، البته مفسرين در آن توجيهات ديگرى دارند كه ذيلا از نظر خوانندگان مى‏گذرد:

يكى اينكه معناى آيه همان معنايى است كه شد الااينكه در كلام، كلمه ((قول)) در تقدير است، وتقدير كلام اين است كه: ((الاان تقول ان شاء اللّه - مگر اينكه بگويى ان شاء اللّه)) وچون كلمه ((تقول)) حذف شده، تعبير ((ان شاء اللّه)) هم به عبارت مستقبل يعنى ((ان يشاء اللّه)) تغيير يافته است، واين خود تأديبى است از خدا براى بندگانش، وتعليم ايشان است تا آنچه خبر مى‏دهند اينطور خبر دهند تا از حد قطع ويقين بيرون آيد، ودر نتيجه دروغ نگفته باشند. واگر قسم خورده اند در صورت برخورد با موانع قسمشان نشكند. مثلا در خبر بگويند فردا ان شاء اللّه فلانى مى‏آيد، اگر فرضا نيامد دروغ نگفته، چون گفته اگر خدا بخواهد، وهمچنين در قسم بگويد واللّه فلان كار را مى‏كنم ان شاء اللّه، تا اگر به موانعى برخورد نمود سوگندش نشكند، و كفاره به گردنش نيايد - اين وجه را به اخفش نسبت داده اند.

ليكن وجهى است با تكلف آن هم تكلفى بى جهت، علاوه بر اينكه تقدير قول آن طور كه گفته شده معناى آيه را به كلى به هم مى‏زند، واين مسأله بر خواننده پوشيده نيست.

وجه ديگرى كه آورده اند اين است كه در كلام چيزى در تقدير نيست الا اينكه مصدرى كه پس از تأويل جمله ((ان شاء اللّه)) استفاده مى‏شود، مصدرى است به معناى مفعول ومعناى جمله اين است كه: به چيزى مگوكه من فردا انجامش مى‏دهم، مگر آن چيزى كه خدا خواسته باشد واراده كرده باشد، مثلا اطاعت خدا باشد. پس گويا گفته شده درباره هيچ عملى مگوكه به زودى انجامش مى‏دهم مگر آن عملى كه از طاعات باشد. ونهى ((مگو)) هم نهى كراهتى است نه حرمتى تا بر آن اعتراض شود كه پس انجام كارهاى مباح ويا خبر دادن از آن كه بعدها مى‏كنم جائز نيست، وحال آنكه جائز است.

اين وجه نيز صحيح نيست، زيرا وقتى صحيح است كه مقصود از مشيت خدا اراده تشريعى ((طاعت)) بوده باشد، وكسى چنين سندى نداده، وهيچ دليلى بر آن دلالت ندارد، حتى در يك مورد از قرآن هم سراغ نداريم كه مشيت به معناى اراده تشريعى خدا باشد در حالى كه مواردى سراغ داريم كه مشيت در آن در مشيت تكوينى استعمال شده، همچنانكه از قول حضرت موسى (عليه السلام) نقل فرموده كه به خضر گفت: ((ستجدنى ان شاء اللّه صابرا)) واز شعيب نقل فرموده كه به موسى گفت: ((ستجدنى ان شاء اللّه من الصالحين)) واز اسماعيل (عليه السلام) حكايت كرده كه به پدرش گفت: ((ستجدنى ان شاء اللّه من الصابرين)) ودر وعده اى كه به رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله و سلم) داده مى‏فرمايد: ((لتدخلن المسجد الحرام ان شاء اللّه امنين)) وهمچنين آياتى ديگر.

وجه مزبور بيشتر با اصول عقايد معتزله وفق مى‏دهد، چون معتزله مى‏گويند: خداى تعالى پس از خلقت بندگان، ديگر مشيتى در كارهاى آنان ندارد تنها دخل وتصرفى كه در بندگان دارد از راه تشريع واراده تشريعى وخلاصه جعل قانون است، كه اين كار را بكنيد واين كار مكنيد. وليكن اين نظريه از نظر عقل ونقل باطل است.

يكى از وجوه ديگرى كه در توجيه آيه شريفه آورده اند اين است كه استثناء مزبور از ((فعل)) است نه از ((قول)) كه اگر اينطور توجيه كنيم ديگر احتياجى به تقدير پيدا نمى كنيم، ومعنا اين مى‏شود: وبه هر چيز مگوكه ((من فردا انجامش مى‏دهم، مگر آنكه خدا خلافش را اراده كرده باشد، ومانعى جلومن بگذارد)) واين حرف، نظير حرف معتزله است كه مى‏گويند بنده در افعالش فاعل مستقل است مگر اينكه خداوند مانعى بزرگتر در جلواوقرار دهد، وخلاصه برگشت كلام به اين مى‏شود كه درباره افعال بندگان راه معتزله را مرو، نظريه آنان باطل است.

اشكالى كه ما در اين توجيه داريم اين است كه استثناء را به فعل زدن نه به قول، به آن بيانى كه ما گذرانديم بى اشكالتر وتمامتر است، وديگر نهى از تعليق استثناء بر فعل وجهى ندارد، چون تعليق استثناء بر فعل در موارد متعددى در كلام خداى تعالى واقع شده،

 

وآن را رد نكرده مانند كلامى كه از ابراهيم حكايت كرده كه گفت: ((ولا اخاف ما تشركون به الاان يشاء ربّى شيئا)) وكلامى كه از شعيب نقل كرده كه گفت: ((وما يكون لنا ان نعود فيها الاان يشاء اللّه)) ونيز مانند آيه ((ما كانوا ليومنوا الاان يشاء اللّه)) كه كلام خود خداى تعالى است، وهم چنين آيات ديگر. پس آيه مورد گفتگوى ما نيز بايد بر معنايى حمل شود كه با اين مطلب موافق در آيد.

يكى ديگر از وجوهى كه در معناى استثناء مورد بحث گفته اند اين است كه استثناى مزبور از اعم اوقات است، چيزى كه هست مفعول كلمه ((يشاء)) عبارت از قول است، ومعناى آيه اين است كه: هيچ وقت اين حرف را نزنيد مگر آنكه خدا بخواهد كه شما بزنيد. ومراد از خواستن خدا اذن اواست، يعنى حرفى نزنيد كه خدا اذن خود را در آن اعلام نكرده باشد.

اشكال اين وجه اين است كه وقتى درست است كه چيزى در آن تقدير بگيريم، وتقدير گرفتن دليل مى‏خواهد ودر الفاظ آيه چيزى كه دلالت كند بر تقدير اعلام وجود ندارد، واگر هم تقدير نگيريم تكليف در آيه تكليف به مجهول خواهد بود.

وجه ديگر اين است كه استثناء مزبور براى ابدى كردن مطلب است، نظير استثنائى كه در آيه ((خالدين فيها ما دامت السموات والارض الا ما شاء ربّك عطاء غير مجذوذ)) وبنابراين معناى آيه مورد بحث اين مى‏شود كه: ابدا چنين حرفى مزن.

ليكن اين وجه با آيات بسيارى كه قبلا نقل كرديم كه افعال گذشته وآينده انبياء وساير مردم را به خود ايشان نسبت داده منافات دارد، بلكه در آن آيات پيغمبر خود را دستور مى‏دهد كه اعمال خود را به خودش نسبت دهد مثل اينكه فرموده: ((فقل لى عملى ولكم عملكم)) ومانند آيه ((قل ساتلو عليكم منه ذكرا))

وَ اذْكُر رَّبَّك إِذَا نَسِيت وَ قُلْ عَسى أَن يهْدِيَنِ رَبى لاَقْرَب مِنْ هَذَا رَشداً (24)

اتصال اين آيه به ما قبل واشتراكش با آنها در سياق تكليف ((بياد آر)) چنين اقتضاء مى‏كند كه مراد از نسيان فراموش كردن استثناء باشد. و بنابراين مراد از ((ذكر پروردگار)) فراموش نكردن مقام پروردگار است. همان مقامى كه به ياد آن بودن موجب استثناء مى‏شود، وآن اين است كه خداى تعالى قائم بر هر نفسى، وهر كارى است كه آن نفس مى‏كند، وخدا است كه كارهاى نفوس را به آنها تمليك كرده ونفوس را بر آن قدرت داده.

معناى آيه: ((واذكر ربك اذا نسيت...)) ووجوهى كه در معناى آن گفته شده است

ومعناى آيه اين است كه: هر وقت در اثر غفلت از مقام پروردگارت فراموش كردى كه در كلام خود استثناء مذكور را به كار برى به محضى كه يادت آمد مجددا به ياد پروردگارت باش، آنگاه ملك وقدرت خود راتسليم اوبدار واز اوبدان وافعال خويش را مقيد به اذن ومشيت او كن.

واز آنجائى كه امر به يا آورى مطلق آمده، ومعلوم نكرده كه چه نحووبا چه عبارتى به ياد خدا بيفتيد، لذا استفاده مى‏شود كه منظور ذكر خداى تعالى است به شأن مخصوص به او، حال چه اينكه به لفظ باشد وچه به ياد قلبى، ولفظهم چه ان شاء اللّه باشد ويا استغفار وچه اينكه ابتداء آن را بگويد، ويا اگر يادش رفت هنوز كلامش تمام نشده آن را بگويد، ويا به منظور گفتن آن كلام را دوباره تكرار كند، ويا آنكه اگر اصلا يادش نيامد تا كلام تمام شد همان كلام را در دل بگذراند، وان شاء اللّه را بگويد، چه اينكه فاصله زياد شده باشد، يا كم، همچنانكه در بعضى از روايات آمده كه وقتى آيه شريفه نازل شد رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم) فرمود: ((ان شاء اللّه)) وچه اينكه به لفظ استغفار وامثال آن باشد.

از آنچه گذشت اين معنا روشن گرديد كه گفتار بعضى از مفسرين كه گفته اند آيه مستقل از آيات قبل است، ومراد از فراموشى، فراموشى خدا ويا مطلق فراموشى است، ومعنايش اين است كه ((هر وقت خدا را فراموش كردى ويا هر چيز ديگرى را فراموش كردى سپس يادت آمد به ياد خدا، بيفت)) گفتار صحيحى نيست. وهمچنين كلام بعضى ديگر كه بنابر وجه سابق اضافه كرده كه مراد از ذكر خداى تعالى، هر ذكرى نيست، بلكه همان كلمه ان شاء اللّه است هر چند كه فاصله ميان گفتن آن وفراموشى زياد باشد، ويا خصوص استغفار ويا پشيمانى بر تفريط وكوتاهى كردن است، وهمچنين وجوه ديگرى كه در اين باره ارائه شده وجوه سديدى نيست.

 

مشار اليه به هذا در (لاقرب من هذا رشدا) وسخن مفسرين درباره آن

مسأله اتصال به سياق آيات قبل واشتراكش با آنها در سياق تكليف اقتضاء مى‏كند كه اشاره به كلمه ((هذا)) اشاره به ذكر خدا بعد از فراموشى باشد، ومعنايش اين باشد: اميدوار باش كه پروردگارت تورا به امرى هدايت كند كه رشدش از ذكر خدا بعد از نسيان بيشتر باشد، وآن عبارت است از ذكر دائمى وبدون نسيان. در نتيجه آيه شريفه از قبيل آياتى خواهد بود كه رسول خدا (صلى اللّه عليه وآله وسلم) را به دوام ذكر دعوت مى‏كند، مانند آيه ((واذكر ربّك فى نفسك تضرعا وخيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الاصال ولا تكن من الغافلين)) چون به ياد چيزى افتادن بعد از فراموش كردن وبياد آوردن وبه خاطر سپردن كه ديگر فراموش نشود خود از اسباب دوام ذكر است وعجب از مفسرينى است كه كلمه ((هذا)) را در آيه شريفه اشاره به داستان اصحاب كهف گرفته وگفته اند: معناى آيه اين است كه ((بگواميد است خداوند از آيات داله بر نبوتم معجزاتى به من بدهد كه از نظر ارشاد مردم به دين توحيد مؤ ثرتر از داستان اصحاب كهف باشد)) ولى خواننده ضعف اين توجيه را خود مى‏فهمد.

واز اين عجيب تر كلامى است كه از بعضى از مفسرين نقل شده كه گفته اند اشاره ((هذا)) به فراموش شده است، ومعناى آيه اين است كه ((از خدا بخواه كه وقتى چيزى را فراموش كردى به يادت بياورد، و اگر به يادت نياورد بگواميد است پروردگارم مرا به چيزى هدايت كند، كه از آن فراموش شده ام بهتر ونفعش از آن بيشتر باشد))

باز از اين هم عجيب تر كلام بعضى ديگر از آنان است كه گفته اند جمله ((وقل عسى ان يهدين...)) عطف تفسيرى بر جمله ((واذكر ربّك اذا نسيت)) مى‏باشد ومعنايش اين است كه اگر نسيانى از توسر زد به سوى پروردگارت توبه ببر، وتوبه ات اين است كه بگويى ((اميد است پروردگارم مرا به نزديك تر از اين به رشد هدايت فرمايد))

ممكن هم هست بگوييم وجه دوم وسوم يك وجه است وبه هر حال چه يكى باشد وچه دوتا بناء هر دوبر اين است كه مراد از جمله ((نسيت)) مطلق نسيان باشد، وحال آنكه خواننده عزيز اشكالش را فهميد.

 

بيان عدد سالهاى اقامت اصحاب كهف در غار

وَ لَبِثُوا فى كَهْفِهِمْ ثَلَث مِائَةٍ سِنِينَ وَازْدَادُوا تِسعاً (25)

اين جمله مدت اقامت اصحاب كهف در غار را بيان مى‏كند كه در اين مدت همه در خواب بودند، وچون طولانى بودن اين خواب مورد عنايت بوده، در اول آيات داستان نيز اشاره اى اجمالى به اين مدت كرده وفرموده: ((فضربنا على اذانهم فى الكهف سنين عددا))

مؤ يد اين حرف اين است كه دنبال جمله مورد بحث در آيه بعدى فرموده: ((قل اللّه اعلم بما لبثوا))، آنگاه اضافه كرده است: ((واتل ما اوحى اليك...)) وسپس فرموده: ((وقل الحق من ربكم)) وجز در جمله مورد بحث عدد سالهاى مكث ايشان را بيان نكرده، پس با اينكه در جمله مورد بحث عدد مذكور را معلوم كرده وسپس فرموده: ((قل اللّه اعلم بما لبثوا)) ودر جاى ديگر فرموده: ((قل ربّى اعلم بعدتهم - بگو پروردگار من داناتر به عده آنان است)) اين خود اشاره به اين است كه عدد مذكور صحيح است.

پس ديگر نبايد توجهى به اين حرف نمود كه جمله ((ولبثوا فى كهفهم)) حكايت كلام اهل كتاب و جمله ((قل اللّه اعلم بما لبثوا)) جواب ورد آن است. وهمچنين به اين گفته نيز نبايد اعتناء كرد كه جمله ((لبثوا...)) كلام خدا و جمله ((وازدادوا تسعا)) اشاره به قول اهل كتاب وضمير ((هم)) راجع به ايشان است، ومعناى آيه اين است كه، اهل كتاب نه سال بر عدد واقعى افزوده اند، وآنگاه جمله ((قل اللّه اعلم بما لبثوا)) رد آن است.

زيرا علاوه بر ناسازگارى آن با مطالب گذشته آنچه از اهل كتاب در باره سالهاى مكث اصحاب كهف نقل شده دويست سال ويا كمتر از آن است وهيچ يك از اهل كتاب سيصد ونه سال وحتى سيصد سال را نگفته است.

كلمه ((سنين)) تميز عدد نيست وگرنه بايد مى‏فرمود: ((ثلاث مائة سنة)) چون تميز از صد به بالامفرد ومنصوب است، بلكه به طورى كه گفته اند بدل از ((ثلاثمائة)) است، ودر اين كلام شباهتى با جمله: ((سنين عددا)) كه اجمال قصه را در صدر آيات بيان مى‏كرد رعايت شده است.

وبعيد نيست نكته تبديل كلمه ((سنة)) به ((سنين)) زياد جلوه دادن مدت لبث باشد وبنابراين آن وقت جمله ((وازدادوا تسعا)) خالى از يك معنا وبوئى از اضراب نخواهد بود، گويا كسى گفته: ((در غارشان سيصد سال، آرى اين همه سالهاى متمادى خوابيدند، بلكه نه سال هم اضافه كردند)) واضراب بودن جمله مزبور منافاتى با گفته سابق ما در ((سنين عددا)) ندارد،

 

كه گفتيم اين تعبير براى اين است كه عدد را اندك نشان دهد، زيرا در آنجا مقام مقام ديگرى بود، واينجا مقام ديگرى است. ودر هر يك از دو مقام غرض خاصى در بين است كه در آن ديگرى نيست. غرض در آن مقام اين بود كه بفهماند خواباندن اصحاب كهف در مدتى به اين طولانى وسپس بيدار كردن آنان در مقام قدرت خداى تعالى چيزى نيست ودر قبال زينت دادن موجودات زمين در نظر بشر امرى عجيب نيست، به خلاف اين مقام كه مى‏خواهد حجتى را عليه منكرين بعث اقامه كند كه در چنين مقامى هر چه عدد سالهاى خواب آنان را بيشتر جلوه دهد حجت، دل نشين تر خواهد شد. پس همين يك مدت دو نسبت به خود مى‏گيرد، يكى نسبتى به خدا دارد كه امرى آسان است و يكى نسبت به ما كه مدتى بسيار طولانى است.

واضافه كردن نه سال به سيصد سال چنين اشاره مى‏كند كه اصحاب كهف سيصد سال شمسى در غار بوده اند چون تفاوت سيصد سال شمسى با قمرى تقريبا همين مقدارها مى‏شود، وديگر جا ندارد كه كسى شك كند در اينكه مراد از ((سنين)) در آيه شريفه سالهاى قمرى است. براى اينكه سال در عرف قرآن به قمرى حساب مى‏شود كه از ماههاى هلالى تركيب مى‏يابد ودر شريعت اسلامى هم همين معتبر است.

ودر تفسير كبير به خاطر اينكه اين دوعدد به طور تحقيق با هم منطبق نمى شود با شدت هر چه تمامتر به اين حرف حمله كرده، ودرباره روايتى هم كه از على (عليه السلام) در اين موضوع نقل شده مناقشه كرده است، با اينكه فرق ميان دوعدد يعنى سيصد سال شمسى وسيصد ونه سال قمرى از سه ماه كمتر است، ودر مواردى كه عددى را به طور تقريب مى‏آورند اين مقدار از تقريب را جائز مى‏شمارند. وبدون هيچ حرفى در كلام خود ما هم معمول است.