مبانى تمدن اسلامى (2) اسلام و اهميت اجتماع

 

هيچ شكى نيست در اينكه اسلام تنها دينى است كه بنيان خود را بر اجتماع نهاده وين معنا را به صراحت اعلام كرده و در هيچ شانى از شؤون بشرى مساله اجتماع را مهمل‏نگذاشته، - و تو خواننده عزيز اگر بخواهى بيش از پيش نسبت به اين معنا آگاه شوى، مى‏توانى از اين راه وارد شوى كه نخست اعمال انسانها را دسته‏بندى كنى و بفهمى كه دامنه‏اعمال انسان چقدر وسيع است و اعتراف كنى كه چگونه فكر آدمى از شمردن آنها و تقسيماتى‏كه به خود مى‏گيرد به اجناس و انواع و اصنافى كه منشعب مى‏شود عاجز است و از سوى ديگردر اين معنا بينديشى كه چگونه شريعت الهيه اسلام آنها را شمرده و به همه آنها احاطه يافته وچگونه احكام خود را بطور شگفت‏آورى بر آن اعمال، بسط و گسترش داده (بطورى كه هيچ‏عمل كوچك و بزرگ آدمى را بدون حكم نگذاشته) آنگاه در اين بينديشى كه چگونه همه اين‏احكام را در قالب‏هاى اجتماعى ريخته، آن وقت‏خواهى ديد كه اسلام روح اجتماع را به‏نهايت درجه امكان در كالبد احكامش دميده.

سپس آنچه دستگيرت شده با آنچه از ساير شرايع حقه كه قرآن نيز به شان آنها اعتنا ورزيده مقايسه كنى، يعنى با شرايع و احكامى كه نوح و ابراهيم و موسى و عيسى آورده‏بسنجى نسبت اسلام و آن شرايع به دستت مى‏آيد و در نتيجه به مقام و منزلت اسلام پى‏مى‏برى.

و اما آن شرايعى كه در ساير اديان است و اسلام اعتنائى به آنها نكرده، مانند احكامى‏كه در كيش بت‏پرستان و صائبان و پيروان مانى و مجوسيان و سايرين به آنها معتقدند وضع‏روشن‏ترى دارد كه قابل مقايسه با احكام اسلام نيستند.

 

و اما امت‏هاى قديم چه متمدن و چه غير متمدن تاريخ چيزى از وضع آنان ضبط نكرده‏ولى اين مقدار را مى‏دانيم كه تابع موروثى‏هاى قديم‏ترين عهد انسانيت بوده‏اند، آنها نيزبه حكم اضطرار جامعه تشكيل داده و به حكم غريزه، به استخدام يكديگر پرداختند و در آخرافراد تحت‏يك جمعى اجتماع كرده‏اند و آن جمع عبارت بوده از حكومتى استبدادى و سلطه‏پادشاهى و اجتماعشان هم عبارت بوده يا از اجتماعى قومى و نژادى و يا اجتماعى وطنى واقليمى كه يكى از اين چند عامل، وحدت همه را در تحت رايت و پرچم شاه و يا رئيسى جمع‏مى‏كرده و راهنماى زندگيشان هم همان عامل وراثت و اقليم و غير اين دو بوده، نه اينكه به‏اهميت مساله اجتماع پى برده و در نتيجه نشسته باشند و پيرامون آن بحثى يا عملى كرده باشند، حتى امتهاى بزرگ يعنى ايران و روم هم كه در قديم بر همه دنيا سيادت و حكومت داشتند تاروزگارى هم كه آفتاب دين خدا در بشر طلوع كرد و اشعه خود را در اطراف و اكناف‏مى‏پراكند، به اين فكر نيفتادند كه چرا تشكيل اجتماع دهيم و چه نظامى اجتماعى بهتر ازنظام امپراطورى است؟ بلكه به همان نظام قيصرى و كسروى خود دلخوش و قانع بودند و رشد وانحطاط جامعه‏شان تابع لواى سلطنت و امپراطوريشا

ن بود، هر زمانى كه امپراطوريشان قوى وقدرتمند بود جامعه هم نيرومند بود، هر زمان كه رشد امپراطورى متوقف مى‏شد، رشد جامعه نيزمتوقف مى‏شد.

بله در نوشته‏هائى كه از حكماى خود به ارث برده بودند از قبيل نوشته‏هاى سقراط وافلاطون و ارسطو و غير اينها، بحث‏هائى اجتماعى يافت مى‏شود و ليكن تنها نوشته‏ها و اوراقى‏است كه هرگز مورد عمل واقع نشده و مثلهائى است ذهنى كه هرگز در مرحله خارج پياده نگشته‏است و تاريخ آن زمان كه براى ما به ارث رسيده، بهترين شاهد بر صدق گفتار ما است.

پس درست است كه بگوئيم: اولين ندائى كه از بشر برخاست و براى اولين بار بشر رادعوت نمود كه به امر اجتماع اعتنا و اهتمام بورزد، و آن را از كنج اهمال و زاويه تبعيت‏حكومتها خارج نموده و موضوعى مستقل و قابل بحث‏حساب كند، ندائى بود كه شارع اسلام وخاتم انبيا ع افضل الصلوة و السلام سر داد و مردم را دعوت كرد به اينكه آياتى را كه از ناحيه‏پروردگارش به منظور سعادت زندگى اجتماعى و پاكى آنان نازل شده پيروى كنند، مانند آيات‏زير كه مى‏فرمايد: "و ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم" (1)،

------------------------------

(1) و اينكه راه من مستقيم است پس مرا پيروى كنيد و بدنبال راههاى ديگر مرويد كه شما رامتفرق مى‏سازد. "سوره انعام آيه 153".

 

"و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا" (1) تا آنجا كه به مساله حفظ مجتمع از تفرق و انشعاب‏اشاره نموده و مى‏فرمايد: "و لتكن منكم امة يدعون الى الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن‏المنكر و اولئك هم المفلحون، و لا تكونوا كالذين تفرقوا و اختلفوا من بعد ما جاءهم البينات" (2).

"ان الذين فرقوا دينهم و كانوا شيعا لست منهم فى شى‏ء" (3)، و آياتى ديگر كه بطور مطلق‏مردم را به اصل اجتماع و اتحاد دعوت مى‏كند.

و در آياتى ديگر دعوت مى‏كند به تشكيل اجتماعى خاص، يعنى خصوص اجتماع‏اسلامى بر اساس اتفاق و اتحاد، و به دست آوردن منافع و مزاياى معنوى و مادى آن، مانند آيه شريفه: "انما المؤمنون اخوة، فاصلحوا بين اخويكم" (4) و آيه: "و لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب‏ريحكم" (5)، و آيه: "و تعاونوا على البر و التقوى" (6)، و آيه: "و لتكن منكم امة يدعون الى الخير ويامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر" (7).

------------------------------

(1) همگى به ريسمان خدا چنگ بزنيد و متفرق مشويد. "سوره آل عمران آيه: 103".

(2) بايد از شما جمعيتى باشند كه مردم را به سوى خير دعوت نموده، امر به معروف و نهى از منكركنند و ايشانند تنها رستگاران و شما مانند آن اقوام مباشيد كه فرقه فرقه شدند و بعد از آنكه آياتى روشن‏برايشان آمد باز اختلاف كردند. " سوره آل عمران آيه: 105".

(3) محققا كسانى كه دين خود را پاره پاره كردند و هر دسته پيرو كسى شدند تو هيچ رابطه با آنان‏ندارى. "سوره انعام آيه: 159".

(4) رابطه مؤمنين با يكديگر تنها رابطه برادرانه است، پس بين دو برادر خود اصلاح دهيد. "سوره‏حجرات آيه: 10".

(5) و نزاع مكنيد كه سست مى‏شويد و نيرويتان هدر مى‏رود. "سوره انفال آيه: 46".

(6) يكديگر را در كار نيك و تقوا يارى دهيد. "سوره مائده آيه: 2".

(7) بايد از شما مسلمانان جمعيتى باشند كه به سوى خير دعوت نموده امر به معروف و نهى از منكركنند. "سوره آل عمران آيه: 104".

 

اسلام تمامى شؤونش اجتماعى است

در قرآن كريم مى‏خوانيم: "و صابروا و رابطوا و اتقوا الله لعلكم تفلحون (1) بيان اين آيه در تفسيرش گذشت و آيات بسيارى ديگر هست كه اجتماعى بودن همه شؤون اسلام رامى‏رساند.

و صفت اجتماعى بودن در تمامى آنچه كه ممكن است به صفت اجتماع صورت بگيرد (چه در نواميس و چه احكام) عايت‏شده، البته در هر يك از موارد آن نوع اجتماعيت رعايت‏شده كه متناسب با آن مورد باشد و نيز آن نوع اجتماعيت لحاظ شده كه امر به آن و دستور انجامش ممكن و تشويق مردم به سوى آن موصل به غرض باشد، و بنا بر اين يك دانشمند متفكربايد هر دو جهت را مورد نظر داشته باشد، آنگاه به بحث بپردازد، پس هم نوع اجتماعى بودن‏احكام و قوانين مختلف است و هم نوع دستورها مختلف است.

جهت اول: كه گفتيم"اجتماعى بودن احكام در موارد مختلف، انواع مختلفى‏دارد"، دليلش اين است كه مى‏بينيم شارع مقدس اسلام در مساله جهاد اجتماعى بودن را بطور مستقيم تشريع كرده و دستور داده حضور در جهاد و دفاع به آن مقدارى كه دشمن دفع شودواجب است، اين يك نوع اجتماعيت، نوع ديگر نظير وجوب روزه و حج است، كه بر هر كسى كه‏مستطيع و قادر به انجام آندو باشد و عذرى نداشته باشد واجب است، اجتماعيت، در اين دوواجب بطور مستقيم نيست. بلكه لازمه آن دو است، چون وقتى روزه‏دار روزه گرفت قهرا درطول رمضان در مساجد رفت و آمد خواهد كرد، و در آخر در روز عيد فطر، اين اجتماع به حدكامل مى‏رسد، و نيز وقتى مكلف به زيارت خانه خدا گرديد قهرا با ساير مسلمانان يك جاجمع مى‏شود، و در روز عيد قربان اين اجتماع به حد كامل مى‏رسد.

و نيز نمازهاى پنجگانه يوميه را بر هر مكلفى واجب كرده، و جماعت را در آن واجب‏نساخته، ولى اين رخصت را در روز جمعه تدارك و تلافى كرده و اجتماع براى نماز جمعه را برهمه واجب ساخته، البته براى هر كسى كه از محل اقامه جمعه بيش از چهار فرسخ فاصله‏نداشته باشد، اين هم يك نوع ديگر اجتماعيت است.

------------------------------

(1) يكديگررا به صبر بخوانيد، و قلب يكديگر را محكم كنيد، و از خدا بترسيد تا شايد رستگار شويد، "آل عمران: 200".

 

و در جهت دوم: يعنى"اختلاف در دستور"دليلش اين است كه مى‏بينيم وصف‏اجتماعيت را در بعضى از موارد بطور وجوب تشريع كرده كه مثالش در جهت اول گذشت، وبعضى را بطور استحباب چون گفتيم بطور وجوب ممكن نبوده (و اى بسا واجب كردنش باعث‏عسر و حرج مى‏شده و اسلام آمده تا حرج و عسر را از هر جهت برطرف سازد)، مثال آن بازهمان استحباب به جماعت‏خواندن نمازهاى يوميه است كه مستقيما واجبش نكرده و ليكن‏آنقدر سفارش بدان نموده و از ترك آن مذمت كرده كه بجاى آوردنش سنت‏شده، و بر مردم لازم‏كرده كه بطور كلى سنت را اقامه كنند، مرحوم شيخ حر عاملى در وسائل كتاب الصلوة بابى‏دارد به عنوان باب كراهت ترك حضور جماعت.

رسول خدا (ص) هم خودش در باره عده‏اى كه حضور در جماعت راترك كرده بودند فرمود: چيزى نمانده كه در باره آن عده كه نماز در مسجد را رها كرده‏اند، دستوردهم هيزم به در خانه‏هايشان بريزند، و آتش بزنند تا خانه‏هايشان بسوزد و اين رويه كه در باره نمازدر مسجد از رسول خدا (ص) مى‏بينيم رويه‏اى است كه در تمامى سنت‏هاى‏خود معمول داشته، پس حفظ سنت آن جناب به هر وسيله‏اى كه ممكن باشد و به هر قيمتى كه‏تمام شود، بر مسلمين واجب شده است.

اينها امورى است كه راه بحث در آنها راه استنباط فقهى است، نه راه تفسير، بر فقيه‏است كه با استفاده از كتاب و سنت پيرامون آن بحث كند، آنچه از هر چيز در اينجامهم‏تر است اين است كه رشته بحث را به سوى ديگرى بكشيم، يعنى به سوى"اجتماعى بودن‏اسلام در معارف اساسيش".

و اما اجتماعى بودنش در تمامى قوانين عملى، يعنى دستورات عبادى و معاملى وسياسى و اخلاقى و معارف اصولى كم و بيش براى خواننده روشن است.

و در معارف اساسى اسلام مى‏بينيم كه مردم را به سوى دين فطرت دعوت مى‏كند، وادعا مى‏كند كه اين دعوت حق صريح و روشن است، و هيچ ترديدى در آن نيست، و آيات‏قرآنى كه بيانگر اين معنا است آن قدر زياد است كه حاجتى به ايراد آنها نيست، و همين اولين‏قدم است به سوى ايجاد الفت و انس در بين مردم، مردمى كه درجات فهمشان مختلف است، چون همه آنها را به چيزى دعوت نموده كه اختلاف فهم‏ها و تقيدش به قيود اخلاق و غرائز در آن‏اثر ندارد، بلكه همه بر درستى آن اتفاق دارند، و آن اين است كه"حق بايد پيروى شود".

و از سوى ديگر مى‏بينيم كسانى را كه جاهل قاصر هستند، يعنى حق برايشان روشن‏نشده و راه حق برايشان مشخص نگشته، معذور دانسته، هر چند كه حجت بگوششان خورده

 

باشد، و فرموده: "ليهلك من هلك عن بينة، و يحيى من حى عن بينة" (1).

و نيز فرموده: "الا المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان، لا يستطيعون حيلة‏و لا يهتدون سبيلا، فاولئك عسى الله ان يعفو عنهم و كان الله عفوا غفورا" (2).

خواننده عزيز توجه دارد كه آيه شريفه اطلاق دارد، و اگر جمله: "نه چاره‏اى دارند و نه‏راه حق را پيدا مى‏كنند"را نيز بدقت مورد نظر قرار دهد، آن وقت متوجه مى‏شود كه اسلام تا چه‏حد آزادى در تفكر داده، البته به كسى كه خود را شايسته تفكر و مستعد براى بحث بداند، اسلام‏به چنين كسى اجازه داده تا با كمال آزادى در هر مساله‏اى كه مربوط به معارف دين است‏تفكر نموده، در فهم آن تعمق كند، و نظر بدهد، علاوه بر اينكه قرآن كريم پر است از آياتى كه‏مردم را تشويق و ترغيب به تفكر و تعقل و تذكر مى‏كند.

(در اينجا ممكن است بگوئى اين آزادى در تفكر كه از آيه فوق استفاده مى‏شود تا چه‏اندازه است، آيا حد و مرزى هم دارد يا نه؟ و با اينكه ما به وجدان مى‏بينيم كه فهم‏ها و استعدادها در درك حقايق مختلفند چگونه مى‏تواند حد و مرز داشته باشد"مترجم") در پاسخ مى‏گوئيم بله، معلوم است كه فهم‏ها مختلفند، زيرا عوامل ذهنى و خارجى دراختلاف فهم‏ها اثر به سزائى دارد، هر كسى يك جور تصور و تصديق دارد، يك جور برداشت‏و داورى مى‏كند و اين را هم قبول داريم كه اختلاف فهم‏ها باعث مى‏شود تا مردم در درك آن‏اصولى كه اسلام اساس خود را بر پايه آنها بنا نهاده مختلف شوند، اين معنا را قبلا هم اعتراف‏كرده بوديم.

ليكن اختلاف در فهم دو انسان (بطورى كه در علم معرفة النفس و در فن اخلاق و درعلم الاجتماع آمده) بالاخره منتهى مى‏شود به چند امر، يا به اختلاف در خلق‏هاى نفسانى وصفات باطنى كه يا ملكات فاضله است و يا ملكات زشت كه البته اين صفات درونى تاثير بسيارى در درك علوم و معارف بشرى دارند، چون استعدادهائى را كه وديعه در ذهن است‏مختلف مى‏سازند، يك انسانى كه داراى صفت‏حميده انصاف است داورى ذهنيش و درك‏مطلبش نظير يك انسان ديگر كه متصف به چموشى و سركشى است نمى‏باشد، يك انسان

------------------------------

(1) تا هر كس هلاك مى‏شود بعد از روشن شدن حق هلاك شود، و ان هم كه زنده مى‏شود باروشن شدن حق زنده شود. " سوره انفال آيه: 42".

(2) كسانى كه به نفس خود ستم كردند در جهنم ماوى دارند، مگر مردان و زنان و فرزندانى كه به‏استضعاف كشيده شده باشند، نه چاره‏اى دارند و نه راه حق را پيدا مى‏كنند، در باره اينان اميد آن است كه‏خداى عز و جل با عفو و مغفرت خود رفتار كند. "سوره نساء آيه: 98 - 99"

 

معتدل و باوقار و سكينت، معارف را طورى درك مى‏كند و يك انسان عجول و يا متعصب و ياهواپرست و يا هر هرى مزاج (كه هر كس هر چه بگويد مى‏گويد تو درست مى‏گوئى) طورى‏ديگر درك مى‏نمايد و يك انسان ابله و بى‏شعورى كه اصلا خودش نمى‏فهمد چه مى‏خواهدو يا ديگران از او چه مى‏خواهند طورى ديگر.

و ليكن تربيت دينى بخوبى از عهده حل اين اختلاف بر آمده، براى اينكه دستورالعمل‏هاى اسلام در عين اينكه دستور عمل است، ولى طورى صادر شده كه اخلاق را هم‏اصلاح مى‏كند، (در حقيقت ورزش و تمرين براى اخلاق اسلامى است)، و اخلاق اسلامى‏هم (اگر نگوئيم اصول عقايد اسلامى را در پى مى‏آورد حداقل) ملايم و سازگار با اصول دينى ومعارف و علوم اسلامى است. به آيات زير توجه فرمائيد: "كتابا انزل من بعد موسى مصدقا لما بين يديه يهدى الى الحق و الى طريق مستقيم" (1).

و نيز فرموده: "يهدى به الله من اتبع رضوانه سبل السلام و يخرجهم من الظلمات الى‏النور باذنه و يهديهم الى صراط مستقيم" (2).

"و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ان الله لمع المحسنين" (3) و انطباق اين آيات برمورد بحث ما روشن است.

و يا برگشت اختلاف، به اختلاف در عمل است، چون عمل آن كسى كه مخالف حق‏است بتدريج در فهم و ذهنش اثر مى‏گذارد، زيرا عمل ما يا معصيت است و يا اقسام هوسرانيهاى انسانى است كه از اين قبيل است اقسام اغواها و وسوسه‏ها كه همه اينها افكار فاسدى را در ذهن همه انسانها و مخصوصا انسانهاى ساده لوح تلقين مى‏كند و ذهن او را آماده‏مى‏سازد براى اينكه آرام آرام شبهات در آن رخنه كند و آراى باطل در آن راه يابد، و آن وقت‏است كه باز فهم‏ها مختلف مى‏گردد، افكارى حق را مى‏پذيرند و افكارى ديگر از پذيرفتن آن سربازمى‏زنند.

------------------------------

(1) كتابى كه بعد از موسى نازل شد، در حالى كه كتب آسمانى قبل از خود را قبول دارد و به سوى‏حق و به سوى طريق مستقيم هدايت مى‏كند. "سوره احقاف، آيه 30".

(2) خداى تعالى به وسيله آن، هر كسى را كه تابع خشنودى خدا باشد به سوى راههاى سلامتى‏هدايت مى‏كند و به اذن خود از ظلمت‏ها به سوى نور خارج مى‏سازد و به سوى صراط مستقيم هدايت‏مى‏كند. "سوره مائده، آيه 16".

(3) و كسانى كه در راه ما جهاد مى‏كنند بطور قطع و يقين به سوى راه‏هايمان هدايتشان مى‏كنيم ومحققا خدا با نيكوكاران است. "سوره عنكبوت، آيه 69".

 

اسلام از عهده برطرف كردن اين نوع اختلاف هم بر آمده، براى اينكه اولا جامعه راوادار به اقامه دعوت دينى و پند و تذكر دائمى و بدون تعطيل نموده، (و معلوم است كه در چنين‏جامعه‏اى عموم مردم به سخن دسترسى دارند، و هر جا بروند آنرا مى‏شنوند و در نتيجه گناه‏گسترش پيدا نمى‏كند، تا در فهم‏ها اثر بگذارد).

و ثانيا جامعه را به امر به معروف و نهى از منكر واداشته، (در نتيجه اگر كسى مرتكب‏گناهى شود مورد ملامت همه قرار مى‏گيرد، و گناه در چنين جامعه‏اى چون سگ ماهى در آب‏شيرين است، كه محيط اجازه رشد به او نمى‏دهد و از بينش مى‏برد) "و لتكن منكم امة يدعون‏الى الخير، و يامرون بالمعروف، و ينهون عن المنكر..." (1)، پس دعوت به خير با تلقين و تذكرش‏باعث ثبات و استقرار عقايد حقه در دلها مى‏شود، و امر به معروف و نهى از منكر موانعى را كه‏نمى‏گذارد عقايد حقه در دلها رسوخ كند از سر راه بر مى‏دارد، و خداى تعالى در اين باره‏مى‏فرمايد: "و اذا رايت الذين يخوضون فى آياتنا، فاعرض عنهم حتى يخوضوا فى حديث غيره، و اما ينسينك الشيطان فلا تقعد بعد الذكرى مع القوم الظالمين، و ما على الذين يتقون من‏حسابهم من شى‏ء، و لكن ذكرى لعلهم يتقون و ذر الذين اتخذوا دينهم لعبا و لهوا، و غرتهم‏الحيوة الدنيا، و ذكر به، ان تبسل نفس بما كسبت" (2) تا آخر آيات.

خداى تعالى در اين آيه شريفه نهى مى‏كند از شركت در بحث و بگومگوئى كه خوض‏و خرده گيرى در معارف الهيه و حقايق دينيه باشد، و اهل بحث بخواهند در مسائل دينى القاى‏شبهه و يا اعتراض و يا استهزا كنند، هر چند لازمه گفتارشان اشاره به اين معانى باشد و علت‏اينگونه بحث كردن و اعتراض و استهزا را عبارت مى‏داند از اينكه در اينگونه افراد جد و باورى‏نسبت به معارف دينى نيست، يعنى معارف دينى را جدى و امورى واقعى نمى‏دانند، بلكه آنراشوخى و بازى و سرگرمى مى‏پندارند، و منشا اين پندارشان هم غرور و فريفته شدن به حيات‏دنيا است، كه علاجش تربيت صالح و درست، و يادآورى مقام پروردگار است، كه گفتيم

------------------------------

(1) بايد از ميان شما (جامعه اسلام) طايفه‏اى باشند كه به سوى خير دعوت نموده، امر به معروف ونهى از منكر كنند. " سوره آل عمران آيه: 104".

(2) و چون بينى كسانى را كه از در عناد در آيات ما خورده مى‏گيرند، از ايشان روى مگردان، تا به‏سخنى ديگر بپردازند، و اگر شيطان اين دستور را از يادت برد، همينكه به يادت آمد ديگر با مردم ستمگر منشين و كسانى را كه دين خود را به بازى و شوخى گرفتند و زندگى دنيا مغرورشان كرده به حال خودشان‏واگذار، تنها با دين خدا تذكرشان بده، به اين اميد كه در بين آنان كسى باشد، كه تذكر تو در دلش اثر كند.

"سوره انعام آيه: 70".

 

اسلام بطور كامل مؤنه اين تذكر دادن را كفايت كرده.

و يا برگشت آن به اختلاف عوامل خارجى است، مثل دورى از شهر و در نتيجه ازمسجد و منبر، و دست نيافتن به معارف دينى، كه اينگونه افراد از معارف دين يا هيچ‏نمى‏دانند، و يا آنچه را كه مى‏دانند بسيار ناچيز و اندك است و يا تحريف شده است، و يا فهم‏خود آنان قاصر است، و به خاطر خصوصيت مزاجشان دچار بلاهت و كند ذهنى شده‏اند و علاج‏آن عموميت دادن به مساله تبليغ و مدارا كردن در دعوت و تربيت است، كه هر دوى اينها ازخصايص روش تبليغى اسلام است چنانچه مى‏بينيم فرموده: "قل هذه سبيلى، ادعوا الى الله‏على بصيرة، انا و من اتبعنى" (1).

و معلوم است كه شخص با بصيرت، مقدار تاثير دعوت خود در دلها را مى‏داند، ومى‏داند كه در اشخاص مختلف كه دعوت او را مى‏شنوند تا چه حد تاثير مى‏گذارد، در نتيجه‏همه مردم را به يك زبان دعوت نمى‏كند، بلكه با زبان خود او دعوت مى‏كند تا در دل او اثربگذارد.

همچنان كه رسول خدا (ص) در روايتى كه شيعه و سنى آن را نقل‏كرده‏اند فرموده: "انا معاشر الانبياء نكلم الناس على قدر عقولهم" (2) در قرآن كريم هم فرموده: "فلو لانفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا فى الدين، و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون" (3)، پس منشا بروز اختلاف در فهم و در عقايد، اين سه جهت بود كه گفتيم: اسلام از بروز بعضى‏از آنها جلوگيرى نموده و نمى‏گذارد در جامعه پديد آيد و بعضى ديگر را بعد از پديد آمدن علاج‏فرموده است.

از همه اينها گذشته و فوق همه اينها، اسلام دستورات اجتماعى‏اى در جامعه خود مقرر فرموده كه از بروز اختلافهاى شديد (اختلافى كه مايه تباهى و ويرانى بناى جامعه است) جلوگيرى مى‏كند، و آن اين است كه راهى مستقيم (كه البته كوتاه‏ترين راه هم هست) پيش

------------------------------

(1) بگو اين خصوصيت دين من است كه هم خودم و هم همه پيروانم، بشر را با بصيرت دعوت‏كنيم. "سوره يوسف: 108".

(2) ما گروه انبيا، با مردم بمقدار عقلشان سخن مى‏گوئيم. هكذا فى الكافى"امرنا ان نكلم"اصول كافى ج 1 ص 23 ح 15.

(3) پس چرا از هر جمعيتى طايفه‏اى از همان جمعيت كوچ نمى‏كنند تا در دين تفقه كنند، و علم‏بيندوزند، تا وقتى به سوى آنان بر مى‏گردند انذارشان كنند، شايد بترسند. "سوره توبه آيه: 122"

 

پاى جامعه گشوده، و شديدا از قدم نهادن در راههاى مختلف جلوگيرى نموده، و فرموده: "و ان‏هذا صراطى مستقيما فاتبعوه، و لا تتبعوا السبل، فتفرق بكم عن سبيله، ذلكم وصيكم به لعلكم‏تتقون" (1). آنگاه فرموده: "يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله حق تقاته، و لا تموتن الا و انتم مسلمون واعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا" (2) و در تفسير همين آيه گذشت كه گفتيم منظور از ريسمان‏خدا همان قرآن كريم است كه حقايق معارف دين را بيان مى‏كند، و يا بطورى كه از دو آيه قبل بر مى‏آيد رسول خدا (ص) است، چون در آن آيه مى‏فرمايد: "يا ايها الذين‏آمنوا ان تطيعوا فريقا من الذين اوتوا الكتاب يردوكم بعد ايمانكم كافرين، و كيف تكفرون وانتم تتلى عليكم آيات الله، و فيكم رسوله، و من يعتصم بالله فقد هدى الى صراط مستقيم" (3).

اين آيات دلالت مى‏كند بر اينكه جامعه مسلمين بايد بر سر معارف دين، اجتماع داشته‏باشند، و افكار خود را به هم پيوند داده و محكم كنند و در تعليم و تعلم به هم درآميزند، تا ازخطر هر حادثه فكرى و هر شبهه‏اى كه از ناحيه دشمن القا مى‏شود بوسيله آياتى كه برايشان‏تلاوت مى‏شود راحت گردند، كه تدبر در آن آيات ريشه هر شبهه و هر مايه اختلافى رامى‏خشكاند، همچنانكه باز قرآن كريم مى‏فرمايد: "ا فلا يتدبرون القرآن و لو كان من عند غيرالله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا" (4) و نيز مى‏فرمايد: "و تلك الامثال نضربها للناس، و ما يعقلها الا العالمون" (5) و باز مى‏فرمايد: "فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون" (6) كه اين آيات مى‏رساند

------------------------------

(1) اين است راه راست، پس پيروى كنيد از آن، و از راههاى ديگر كه موجب تفرقه و پريشانى شمااست پيروى ننمائيد كه موجب تفرقه و پريشانى شما است، اين سفارش خدا بر شما كه پرهيزكار شويد"سوره انعام، آيه 153".

(2) هان اى كسانى كه ايمان آورديد از خدا آنطور كه شايسته پرهيز است بترسيد و زنهار كه جز درحال اسلام از دنيا نرويد، و همگى چنگ به ريسمان خدا بزنيد، و متفرق مشويد. "سوره آل عمران آيه 100"

(3) هان اى كسانى كه ايمان آورديد بدانيد كه اگر هر طايفه‏اى از طوائف اهل كتاب را پيروى‏كنيد شما را بعد از آنكه ايمان آورديد به كفر بر مى‏گردانند، و چگونه كافر مى‏شويد با اينكه آيات خدا برشما خوانده مى‏شود، و رسول او در بين شما است؟ و اما كسى كه به ريسمان خدا چنگ بزند، به سوى‏صراط مستقيم هدايت‏شده است. "سوره آل عمران آيات 98 - 97"

(4) چرا در قرآن تدبر نمى‏كنند؟ اگر اين قرآن از ناحيه غير خدا بود قطعا در آن اختلافهاى بسيارى‏مى‏يافتند. "سوره نسا آيه: 82".

(5) و اين مثلها را براى همه مردم مى‏زنيم، و ليكن جز دانشمندان كسى آنها را نمى‏فهمد. "سوره‏عنكبوت آيه: 43".

(6) اگر نمى‏دانيد، از اهل ذكر بپرسيد: "سوره نحل آيه: 43".

 

تدبر در قرآن و يا مراجعه به كسانى كه داراى چنين تدبرى هستند اختلاف را از ميان بر مى‏دارد.

و دلالت مى‏كند بر اينكه در امورى كه نمى‏دانند به رسول خدا (ص) رجوع كنند (كه حامل سنگينى دين است)، خود رافع اختلافات است، - چون كلمه: "اهل‏الذكر"قبل از هر كس شامل آن جناب مى‏شود، كه قرآن بر وجود شريفش نازل شده - و آن‏جناب هر حقى را كه پيرويش بر امت اسلام واجب است بيان مى‏كند، همچنانكه در جاى‏ديگر فرموده: "و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم، و لعلهم يتفكرون" (1) و قريب به‏مضمون آن آيه زير است كه مى‏فرمايد: "و لوردوه الى الرسول و الى اولى الامر منهم، لعلمه الذين‏يستنبطونه منهم" (2)، "يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم، فان‏تنازعتم فى شى‏ء فردوه الى الله و الرسول، ان كنتم تؤمنون بالله و اليوم الاخر، ذلك خير و احسن‏تاويلا" (3)، پس، از تدبر در اين آيات، شكل و طريقه تفكر اسلامى براى خواننده محترم روشن‏شد.

------------------------------

(1) ما ذكر - قرآن - را بر تو نازل كرديم، تا آنچه بر تو نازل مى‏شود براى مردم بيان كنى كه شايدتفكر كنند. "سوره نحل آيه: 44".

(2) و اگر آنرا به رسول و يا به اولى الامر خود ارجاع دهند از ميان اولى الامر كسانى كه استنباط گرند آن را مى‏دانند. "سوره نساء آيه: 83".

(3) هان اى كسانى كه ايمان آورديد خدا و رسول و اولى الامر خويش را اطاعت كنيد، و چون درامرى نزاعتان شد حل آن را از خود خدا و رسول بخواهيد، و اگر به خدا و روز جزا ايمان داريد استبداد براى‏خود مكنيد كه اين براى شما بهتر، و داراى عواقبى نيكوتر است. "سوره نسا آيه: 59"

 - اساس دين متكى بر حفظ معارف الهى است و در عين حال به مردم آزادى در طرز تفكر داده است

و چنين بر مى‏آيد كه اين دين همانطور كه اساس خود را بر تحفظ نسبت به معارف‏الهى‏اش تكيه داده، همچنين مردم را در طرز تفكر، آزادى كامل داده است و برگشت اين دوروش به اين است كه: اولا: بر مسلمانان واجب است كه در حقايق دين تفكر و در معارفش اجتهاد كنند، تفكرى و اجتهادى دسته جمعى و به كمك يكديگر و اگر احيانا براى همه آنان شبهه‏اى دست‏داد و مثلا در حقايق و معارف دين به اشكالى برخوردند و يا به چيزى بر خوردند كه با حقايق ومعارف دين سازگار نبود، هيچ عيبى ندارد. صاحب شبهه و يا صاحب نظريه مخالف، لازم‏است‏شبهه و نظريه خود را بر كتاب خدا عرضه كند، يعنى در آنجا كه مباحث براى عموم‏دانشمندان مطرح مى‏شود مطرح كند، اگر دردش دوا نمود كه هيچ، و اگر نشد آن را بر جناب‏رسول عرضه بدارد و اگر به آن جناب دسترسى نداشت به يكى از جانشينانش عرضه كند، تا

 

شبهه‏اش حل و يا بطلان نظريه‏اش (البته اگر باطل باشد) روشن گردد، و قرآن كريم در اين‏مقام مى‏فرمايد: "الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه، اولئك الذين هديهم الله، و اولئك هم‏اولوا الالباب" (1).

و ثانيا: در طرز تفكر خود آزادند، به همان معنائى كه براى آزادى كرديم و اين قسم‏از آزادى به ما اجازه نمى‏دهد كه نظريه شخصى خود را و يا شبهه‏اى را كه داريم قبل از عرضه به‏قرآن و به رسول خدا (ص) و به پيشوايان هدايت، در بين مردم منتشر كنيم براى‏اينكه انتشار دادنش در چنين زمانى، در حقيقت دعوت به باطل و ايجاد اختلاف بين مردم‏است، آن هم اختلافى كه كار جامعه را به فساد مى‏كشاند.

و اين طريقه بهترين طريقه‏اى است كه مى‏توان بوسيله آن امر جامعه را تدبير و اداره‏كرد، چون هم در تكامل فكرى را بر روى جامعه باز مى‏گذارد، و هم شخصيت جامعه وحيات او را از خطر اختلاف و فساد حفظ مى‏كند.

و اما اينكه مى‏بينيم در ساير رژيم‏ها، زورمندان عقيده و فكر خود را بر نفوس تحميل‏مى‏كنند، و با زور و توسل به شلاق و شمشير و يا چماق تكفير و يا قهر كردن و روى گرداندن وترك آميزش و...غريزه تفكر را در انسانها مى‏ميرانند، ساحت مقدس اسلام و يا به عبارت ديگرساحت"حق و دين قويم"منزه از آن است، و حتى منزه از تشريع حكمى است كه اين روش‏را تاييد كند، اين روش از خصايص كيش نصرانيت است، كه تاريخ كليسا از نمونه‏هاى آن‏بسيار دارد (و مخصوصا در فاصله بين قرن پانزدهم و قرن شانزدهم ميلادى كه ايام بحران اين‏تحميل‏ها و زور و ضرب‏ها بود)، و نمونه‏هائى از جنايت و ظلم را ضبط كرده كه بسيار شنيع‏ترو رسواتر از جناياتى است كه به دست ديكتاتورها و طاغوت‏ها و به دست قسى القلب‏ترين‏جنايت‏پيشه‏ها صورت گرفته است.

و ليكن با كمال تاسف ما مسلمانان اين نعمت بزرگ و لوازمى كه اين آزادى (يعنى‏آزادى عقيده توام با تفكر اجتماعى) در بر دارد را از دست داديم، همانطور كه بسيارى ازنعمت‏هاى بزرگى را كه خداى سبحان در سايه اسلام بما ارزانى داشته بود از كف نهاديم، وبدين جهت از كف نهاديم كه در باره وظايفى كه نسبت به خداى تعالى داشتيم كوتاهى‏كرديم.

------------------------------

(1) كسانى كه سخنى را مى‏شنوند، و بهترينش را پذيرفته سپس از آن پيروى مى‏كنند، كسانى‏هستند كه خدا هدايتشان نموده و آنها صاحبان خرد هستند. "سوره زمر آيه 18".

 

آرى"ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغير و اما بانفسهم" (1)، و نتيجه اين كوتاهى در باره‏خداى تعالى اين شد كه سيره كليسا بر ما حاكم گشت و به دنبالش دلهايمان از هم جدا شد، وضعف و سستى عارضمان گرديد، مذهب‏ها مختلف، و مسلك‏ها گوناگون شد، خدا از تقصيراتمان در گذرد و ما را به تحصيل مرضاتش موفق فرموده به سوى صراط مستقيم هدايتمان‏فرمايد.

------------------------------

(1) خداى تعالى هيچ نعمتى را كه به قومى داده دگرگون نمى‏سازد، تا زمانى كه خود آن قوم‏خويشتن را تغيير دهند. "

 

منبع:

اسلام و اهميت مساله اجتماع

الميزان جلد چهارم صفحه 148

استاد علامه طباطبايى (رض)