امامت ابراهيم عليه السلام (به همراه مطلب مفصلى درباره امامت)

 

و اذ ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال اني جاعلك للناس اماما قال و من ذريتي قال لا ينال عهدي الظالمين (124)

ترجمه آيه

و چون پروردگار ابراهيم، وى را با صحنه‏هائى بيازمود و او بحد كامل آن امتحانات را انجام بداد، بوى‏گفت: من تو را امام خواهم كرد ابراهيم گفت: از ذريه‏ام نيز كسانى را بامامت برسان فرمود عهد من بستمگران‏نمى‏رسد (124).

بيان اين آيه بفرازى ديگر شروع شده و آن ذكر پاره‏اى از داستانهاى ابراهيم ع‏است كه نسبت بايات مربوط به قبله و تغيير آن از بيت المقدس بطرف كعبه بمنزله مقدمه و زمينه‏چينى است، و همچنين نسبت بايات راجعه بحج، و بيانيكه در خلال آن در باره حقيقت دين حنيف‏اسلامى و مراتب آن بميان آمده، مرتبه اول بيان اصول معارف اسلامى و مرتبه دوم اخلاق و مرتبه سوم احكام فرعيه كه همه اينها بطور اجمال در آن آيات آمده است. و آيات نامبرده اين معنا را نيزدر برگرفته كه خداى تعالى ابراهيم ع را بچند خصيصه اختصاص داده، يكى بامامت ويكى به بناى كعبه و ديگر بعثتش براى دعوت بدين توحيد.

ابراهيم (ع) در اواخر عمر به امامت رسيد (و اذ ابتلى ابراهيم ربه) بنا بر آنچه گفتيم اين آيه شريفه اشاره دارد باينكه خداى تعالى مقام‏امامت را باو داد و اين واقعه در اواخر عمر ابراهيم ع اتفاق افتاده، در دوران پيريش وبعد از تولد اسماعيل و اسحاق ع و بعد از آنكه اسماعيل و مادرش را از سرزمين‏فلسطين بسر زمين مكه منتقل كرد، همچنانكه بعضى از مفسرين نيز متوجه اين نكته شده‏اند.

دليل بر آن اينستكه بعد از جمله: (انى جاعلك للناس اماما) از آنجناب حكايت فرموده كه‏گفت: (و من ذريتى، پروردگارا امامت را در ذريه‏ام نيز قرار بده) و اگر داستان امامت قبل ازبشارت ملائكه بتولد اسماعيل و اسحاق بود، ابراهيم ع علمى و حتى مظنه‏اى باينكه‏صاحب ذريه ميشود نميداشت.

چون حتى بعد از بشارت دادن ملائكه باز آنرا باور نكرد و در جواب ملائكه سخنى گفت‏كه نوميدى از اولاد دار شدن از آن پيدا است، و اينك گفتگوى ملائكه با وى: (و نبئهم عن ضيف ابراهيم، اذ دخلوا عليه فقالوا سلاما، قال انا منكم وجلون. قالوا: لا توجل، انا نبشرك بغلام عليم. قال: ا بشرتمونى على ان مسنى الكبر، فبم تبشرون؟. قالوا بشرناك بالحق فلا تكن من القانطين، بمردم خبر ده از ميهمانان ابراهيم، آنزمان كه بر او در آمدندو سلام گفتند، ابراهيم (چون ديد غذا نخوردند پنداشت دشمنند) گفت: ما از شما بيمناكيم، گفتند: نه، مترس كه ما تو را بفرزندى دانا بشارت ميدهيم، گفت: آيا مرا كه پيرى مسلطم شده بشارت‏ميدهيد به چه بشارت ميدهيد؟ گفتند بحق بشارتت ميدهيم، زنهار كه از نوميدان مباش) (1) و همچنين بطوريكه قرآن حكايت مى‏كند همسرش نيز اميدى نداشت باينكه صاحب فرزندشود، اينك حكايت قرآن: (و امراته قائمة، فضحكت، فبشرناها باسحق، و من وراء اسحق يعقوب، قالت‏يا ويلتى ء الد و انا عجوز و هذا بعلى شيخا؟ ان هذا لشى‏ء عجيب، قالوا ا تعجبين من امر الله؟ رحمت الله و بركاته عليكم اهل البيت، انه حميد مجيد، همسرش ايستاده بود، چون اين گفتگو شنيد بخنديد، ما او را به

اسحاق و از پس اسحاق به يعقوب بشارت داديم، گفت: اى واى، آيا من بچه‏مى‏آورم، با اين كه پيره‏زالى هستم، آنهم پير زالى كه در جوانيش نازا بود؟! و شوهرم پيرى فرتوت‏است، اين بشارت چيزى است عجيب؟! گفتند: آيا از امر خدا تعجب مى‏كنى؟ رحمت‏خدا و

------------------------------

1 - سوره حجر 51 - 55

 

بركات او شامل حال شما اهل بيت است و او حميد و مجيد است). (1) بطورى كه ملاحظه مى‏كنيد از سراپاى سخنان ابراهيم و همسرش نوميدى مى‏بارد، و بهمين‏جهت ملائكه در مقابل، سخنانى ميگويند كه تسلى خاطر آنان باشد، و دلخوششان سازد، پس‏ابراهيم و خانواده‏اش اطلاعى نداشتند كه بزودى صاحب فرزند مى‏شوند و با اين حال وقتى‏مى‏بينيم بعد از شنيدن اين مژده كه خدا او را به مقام امامت ترفيع مى‏دهد، تقاضا مى‏كند كه اين مقام‏را به بعضى از ذريه من روزى فرما، مى‏فهميم كه او در حال گفتن اين تقاضا داراى فرزند بوده، چون سخن، سخن كسى است كه خود را داراى فرزند ميداند و اگر كسى كمترين آشنائى به ادب‏كلام داشته باشد، آنهم پيامبرى چون ابراهيم خليل، آنهم در خطاب به پروردگار جليل خود، هرگزبخود اجازه نمى‏دهد كه با اين كه نه فرزند داشته و نه اطلاعى از فرزند دار شدنش داشته اينطورسخن بگويد.

و تازه اگر چنين سخنى را از آنجناب احتمال دهيم، بايد مى‏گفت: (و من ذريتى، ان رزقتنى‏ذرية، پروردگارا از ذريه‏ام نيز، اگر ذريه‏اى روزيم كردى، امام قرار بده) يا عبارتى ديگر كه اين قيدو شرط را برساند، پس معلوم ميشود اين درخواست از آنجناب در اواخر عمرش و بعد ازبشارت بوده است.

علاوه بر اينكه جمله: (و چون ابراهيم را پروردگارش آزمايشها نموده و او در همه آنهاپيروز گرديد، و بدين جهت پروردگارش گفت: من تو را امام خواهم كرد) الخ، دلالت دارد كه اين‏امامت كه خدا باو بخشيد، بعد از امتحان‏هائى بوده كه خدا از او كرد و معلوم است كه اين‏امتحانات همان انواع بلاهائى بوده كه در زندگى بدان مبتلا شده، و قرآن كريم بانها تصريح كرده‏كه روشن‏ترين آن امتحانها و بلاها، داستان سر بريدن از فرزندش اسماعيل بوده، مى‏فرمايد: (قال‏يا بنى انى ارى فى المنام انى اذبحك، تا آنجا كه مى‏فرمايد: ان هذا لهو البلاء المبين، پسرم درخواب مى‏بينم كه من بدست‏خودم ترا ذبح مى‏كنم - تا آنجا كه مى‏فرمايد - بدرستى كه اين بلائى‏است آشكارا) (2) و اين قضيه در دوران پيرى آن جناب اتفاق افتاده، همچنان كه قرآن در حكايت از آن‏ميفرمايد: (الحمد لله الذى وهب لى على الكبر، اسمعيل و اسحق، ان ربى لسميع الدعاء، شكرخداى را كه در سر پيرى اسماعيل و اسحاق را به من ارزانى داشت، آرى پروردگار من شنوا وداناى بحاجت است،) (3)

------------------------------

1 - هود - 73

2 - صافات 101 و 106

3 - ابراهيم - 39

 

حال به الفاظ آيه برميگرديم.

امتحان جز با برنامه‏اى عملى صورت نمى‏گيرد و كلمات مبين آن است (و اذ ابتلى ابراهيم ربه) الخ، كلمه (ابتلاء) و بلاء يك معنى دارد، اگر بخواهى بگوئى: من‏فلان را با فلان عمل و يا پيش آوردن فلان حادثه امتحان كردم، هم ميتوانى بگوئى: (ابتليته بكذا)، وهم مى‏توانى بگوئى (بلوته بكذا) و اثر اين امتحان اين است كه صفات باطنى او را از قبيل‏اطاعت و شجاعت و سخاوت و عفت و علم و مقدار وفاء، و نيز صفات متقابل اين نامبرده راظاهر سازد.

و بهمين جهت امتحان، جز با برنامه‏اى عملى صورت نمى‏گيرد، عمل است كه صفات‏درونى انسان را ظاهر مى‏سازد، نه گفتار، همان طور كه ممكنست درست و راست باشد، ممكن هم‏هست دروغ و خلاف واقع باشد، همچنان كه در آيه: (انا بلوناهم كما بلونا اصحاب الجنة) (1) و آيه: (ان الله مبتليكم بنهر) (2) امتحان با عمل صورت گرفته.

اينرا بدان جهت مى‏گوئيم، كه اگر در آيه مورد بحث امتحان ابراهيم را بوسيله كلمات‏دانسته، بفرضى كه منظور از كلمات الفاظ بوده باشد، باز بدان جهت است كه الفاظ وظائف عملى‏براى آنجناب معين ميكرده، و از عهد و پيمانها و دستور العمل‏ها حكايت مى‏كرده، همچنان كه در آيه: (و قولوا للناس حسنا به مردم نكو بگوئيد) منظور از گفتن، معاشرت كردن است، ميخواهد بفرمايد: با مردم به نيكى معاشرت كنيد. (3) مراد از"كلمة الله"در قرآن (بكلمات فاتمهن) كلمات جمع است و كلمه هر چند در قرآن كريم بر موجودات و اعيان‏خارجى اطلاق شده، نه بر الفاظ و اقوال، مانند: (بكلمة منه اسمه المسيح عيسى بن مريم، و كلمه‏اى از او كه نامش عيسى بن مريم بود) (4) و لكن همين نيز بعنايت قول و لفظ است، باين معنا كه‏ميخواهد بفرمايد: مسيح ع با كلمه و قول خدا كه فرمود: (كن) خلق شده، همچنان كه‏فرمود: (ان مثل عيسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب، ثم قال له كن فيكون، مثل عيسى نزد خدا، مثل آدم است كه او را از خاك بيافريد، و سپس فرمود: (بباش پس موجود شد). (5) و اين نه تنها در داستان مسيح است، بلكه هر جا كه در قرآن لفظ كلمه را بخدا نسبت داده، منظورش همين قول (كن فيكون) است، مانند آ

يه: (و لا مبدل لكلمات الله، كسى كلمات خدا را تغييرنمى‏تواند دهد) (6) و آيه: (لا تبديل لكلمات الله، تبديلى براى كلمات خدا نيست) (7) و آيه: (يحق الحق

------------------------------

1 - قلم - 17

2 - بقره 249

3 - بقره - 83

4 - آل عمران - 45

5 - آل عمران - 59

6 - انعام - 34

7 - يونس - 64

 

بكلماته، خدا با كلمات خود حق را محقق مى‏سازد) (1) و آيه: (ان الذين حقت عليهم كلمة ربك‏لا يؤمنون، آنها كه عذاب پروردگارت عليه آنان حتمى شده، ايمان نمى‏آورند)، (2) و آيه: (و لكن حقت‏كلمة العذاب، و لكن كلمه عذاب حتمى شده،) (3) و آيه: (و كذلك حقت كلمة ربك على الذين كفروا، انهم اصحاب النار، و اينچنين كلمه پروردگارت بر كسانى كه كافر شدند محقق گشت، كه اصحاب‏آتشند) (4) و آيه: (و لولا كلمة سبقت من ربك الى اجل مسمى‏، لقضى بينهم، اگر نبود كه كلمه خداقبلا براى مدتى معين گذشته بود، هر آينه قضاء بين آنان رانده مى‏شد) (5) و آيه: (و كلمة الله هى العليا و كلمه خدا همواره دست بالا است) (6) و آيه: (قال فالحق و الحق اقول، گفت‏حق اينست كه...و حق‏مى‏گويم) (7) و آيه: (انما قولنا لشى‏ء اذا اردناه، ان نقول له كن فيكون، تنها گفتار ما بچيزى كه‏بخواهيم ايجاد كنيم، اينست كه بان بگوئيم: بباش و آن چيز موجود شود). (8) كه در همه اينموارد منظور از لفظ (كلمه)، قول و سخن است، باين عنايت كه كار قول راميكند، چون قول عبارتست از اينكه گوينده آنچه را مى‏خواهد به شنونده اعلام بدارد، يا باو خبربدهد، و يا از او بخواهد.

و به همين جهت بسيار مى‏شود كه در كلام خداى تعالى كلمه و يا كلمات به وصف (تمام) توصيف مى‏شود، مانند آيه: (و تمت كلمة ربك صدقا و عدلا، لا مبدل لكلماته، كلمه پروردگارت ازدرستى و عدل تمام شد، هيچ كس نيست كه كلمات او را دگرگون سازد) (9) و آيه: (و تمت كلمة ربك‏الحسنى على بنى اسرائيل، كلمه حسناى پروردگارت بر بنى اسرائيل تمام شد،) (10) كانه كلمه وقتى از گوينده‏اش سر مى‏زند هنوز تمام نيست، وقتى تمام ميشود كه لباس عمل‏بپوشد، آنوقت است كه تمام و صدق مى‏شود.

و اين معنا منافات ندارد با اينكه قول او فعلش باشد، براى اينكه حقايق واقعى حكمى دارد، و عنايات كلامى و لفظى حكمى ديگر دارد، بنا بر اين آنچه را كه خدا خواسته براى پيامبرانش و ياافرادى ديگر فاش سازد، بعد از آن كه سرى و پنهان بوده، و يا خواسته چيزى را بر كسى تحميل‏كند و از او بخواهد، باين اعتبار اين اظهار را قول و كلام مى‏ناميم، براى اينكه كار قول را مى‏كند، و نتيجه خبر امر و نهى را دارد، و اطلاق قول و كلمه بر مثل اين عمل شايع است. البته وقتى كه كار

------------------------------

1 - انفال - 7

2 - يونس - 96

3 - زمر - 71

4 - مؤمن - 6

5 - شورى - 14

6 - توبة - 40

7 - ص 84

8 - نحل - 40

9 - انعام - 115

10 - اعراف آيه 137

 

قول و كلمه را بكند، مثلا مى‏گوئى: (من اينكار را حتما ميكنم، براى اينكه از دهنم در آمده كه‏بكنم) با اينكه قبلا در آن باره سخنى نگفته‏اى، ولى تنها تصميم انجام آنرا گرفته‏اى و چون‏نمى‏خواهى تصميم خود را بشكنى، و در آن باره شفاعت احدى را بپذيرى و هيچ سستى درتصميمت پيدا نشده، لذا اينطور تعبير ميكنى كه من چون گفته‏ام اينكار را مى‏كنم، بايد بكنم، نظيرشعر عنتره كه مى‏گويد: و قولى كلما جشات و جاشت‏ثمكانك تحمدى او تستريحى‏يعنى سخن من بنفسم وقتى كه در ميدان جنگ باضطراب در مى‏آيد اينست كه بگويم‏سر جايت بايست كه يا كشته مى‏شوى و خوشنام و يا دشمن را ميكشى و راحت مى‏گردى كه‏منظورش از قول تلقين نفس به ثبات و تصميم بر آنست كه ثباترا از دست ندهد و تصميم خود رادر جائى كه دارد يعنى در دلش همچنان حفظ كند، تا اگر در حادثه كشته شد، از ستايش خلق‏برخوردار شود و اگر بر دشمن پيروز گشت از استراحت برخوردار گردد.

مراد از"كلمات"و"اتمهن"در آيه كريمه‏حال كه اين نكته را دانستى اين معنا برايت روشن گرديد، كه مراد به (كلمات) در آيه موردبحث، قضايائى است كه ابراهيم با آنها آزمايش شد، و عهدهائى است الهى، كه وفاى بدانها را ازاو خواسته بودند، مانند قضيه كواكب، و بتها، و آتش، و هجرت، و قربانى كردن فرزند، و غيره.

و اگر در آيه مورد بحث نامى از اين امتحانات نبرده، براى اين بود كه غرضى به ذكر آنها نداشته، بله همين كه فرموده: (چون از آن امتحانات پيروز در آمدى ما تو را امام خواهيم كرد)، مى‏فهماند كه آن امور امورى بوده كه لياقت آنجناب را براى مقام امامت اثبات ميكرده، چون‏امامت را مترتب بر آن امور كرد.

پس اين صحنه‏ها كه بر شمرديم، همان كلمات بوده و اما تمام كردن كلمات به چه معنا است؟ در پاسخ مى‏گوئيم اگر ضمير در (اتمهن) بابراهيم برگردد، معنايش اين ميشود كه ابراهيم آن‏كلمات را تمام كرد، يعنى آنچه را خدا از او مى‏خواست انجام داد، و امتثال نمود، و اما اگر ضمير درآن بخداى تعالى برگردد، همچنانكه ظاهر هم همين است، آنوقت معنا اين ميشود كه خدا آن كلمات‏را تمام كرد، يعنى توفيق را شامل حال ابراهيم كرد و مساعدتش فرمود تا همانطور كه وى‏ميخواست دستورش را عمل كند.

و اما اينكه بعضى گفته‏اند: مراد از كلمات جمله! (قال انى جاعلك للناس اماما) تا آخرآيات است، تفسيرى است كه نمى‏شود بان اعتماد كرد، براى اينكه از اسلوب قرآنى هيچ سابقه‏ندارد، و معهود نيست كه لفظ كلمات را بر جملاتى از كلام اطلاق كرده باشد.

(انى جاعلك للناس اماما) امام يعنى مقتدا و پيشوائى كه مردم باو اقتداء نموده، در گفتار و

 

كردارش پيرويش كنند، و بهمين جهت عده‏اى از مفسرين گفته‏اند: مراد بامامت همان نبوت است، چون نبى نيز كسى است كه امتش در دين خود بوى اقتداء ميكنند، همچنانكه خداى تعالى فرموده: (و ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله، ما هيچ پيامبرى نفرستاديم مگر براى اين كه باذن اوپيروى شود) (1)، و لكن اين تفسير در نهايت درجه سقوط است.

به چند دليل، اول اينكه كلمه: (اماما) مفعول دوم عامل خودش است و عاملش كلمه (جاعلك) است و اسم فاعل اگر بمعناى گذشته باشد عمل نميكند و مفعول نمى‏گيرد، وقتى عمل‏ميكند كه يا بمعناى حال باشد و يا آينده و بنا بر اين قاعده، جمله (انى جاعلك للناس اماما) وعده‏اى است بابراهيم ع كه در آينده او را امام ميكند و خود اين جمله و وعده از راه‏وحى بابراهيم (ع) ابلاغ شده، پس معلوم مى‏شود قبل از آنكه اين وعده باو برسد، پيغمبر بوده كه‏اين وحى باو شده، پس بطور قطع امامتى كه بعدها باو ميدهند، غير نبوتى است كه در آن حال داشته، (اين جواب را بعضى ديگر از مفسرين نيز گفته‏اند).

------------------------------

1 - سوره نساء آيه 64

معنى"امامت"و بيان اينكه امامت ابراهيم (ع) غير نبوت او بوده‏دوم اينكه ما در آغاز گفتار گفتيم: كه قصه امامت ابراهيم در اواخر عمر او و بعد از بشارت‏باسحاق و اسماعيل بوده، ملائكه وقتى اين بشارت را آوردند كه آمده بودند قوم لوط را هلاك‏كنند، در سر راه خود سرى بابراهيم (ع) زده‏اند و ابراهيم در آن موقع پيغمبرى بود مرسل، پس‏معلوم ميشود قبل از امامت داراى نبوت بوده، در نتيجه پس امامتش غير نبوتش بوده است.

و منشا اين تفسير و تفاسير ديگر نظير آن، اينست كه الفاظى كه در قرآن شريف هست درانظار مردم مبتذل و بى ارج شده، چون در اثر مرور زمان زياد بر زبانها جارى شده، خيال كرده‏اندكه معناى همه را ميدانند، و همين خيال باعث‏شده بر سر آنها ايستادگى و دقت نكنند.

يكى از آن الفاظ لفظ امامت است كه گفتيم مفسرين آن را همه جا و بطور مطلق بمعناى‏نبوت و تقدم و مطاع بودن معنا كرده‏اند، در حاليكه چنين نيست و اشكالش را فهميدى.

بعضى ديگر از مفسرين آن را بمعناى خلافت و يا وصايت و يا رياست در امور دين و دنياگرفته‏اند - و هيچ يك از اينها نبوده - براى اينكه معناى نبوت اينستكه شخصى از جانب خدااخبارى را تحمل كند و بگيرد، و معناى رسالت هم اينستكه بار تبليغ آن گرفته‏ها را تحمل كند.

و تقدم و مطاع بودن نميتواند معناى امامت باشد، چون مطاع بودن شخص باين معنا است‏كه اوامر و نظريه‏هاى او را اطاعت كنند، و اين از لوازم نبوت و رسالت است.

و اما خلافت و همچنين وصايت معنائى نظير نيابت دارد و نيابت چه تناسبى با امامت

 

ميتواند داشته باشد؟ و اما رياست در امور دين و دنيا آن نيز همان معناى مطاع بودن را دارد، چون‏رياست بمعناى اينستكه شخصى در اجتماع مصدر حكم و دستور باشد.

پس هيچ يك از اين معانى با معناى امامت تطبيق نميكند، چون امامت باين معنا است كه‏شخص طورى باشد كه ديگران از او اقتداء و متابعت كنند، يعنى گفتار و كردار خود را مطابق‏گفتار و كردار او بياورند و با اين حال ديگر چه معنا دارد كه به پيغمبرى كه واجب الاطاعه و رئيس‏است، بگويند: (انى جاعلك للناس نبيا، من مى‏خواهم تو را پيغمبر كنم و يا مطاع مردم سازم، تاآنچه را كه با نبوت خود ابلاغ مى‏كنى اطاعت كنند، و يا مى‏خواهم تو را رئيس مردم كنم، تا در امردين امر و نهى كنى، و يا مى‏خواهم تو را وصى يا خليفه در زمين كنم، تا در ميان مردم در مرافعاتشان بحكم خدا حكم كنى؟.

پس امامت بمعناى هيچ يك از اين كلمات نيست، و چنان هم نيست كه همه آن كلمات براى‏خود معنائى داشته باشند، ولى خصوص لفظ امامت معنائى نداشته و صرفا عنايتى لفظى و تفننى‏در عبارت باشد، چون صحيح نيست به پيغمبرى كه از لوازم نبوتش مطاع بودن است، گفته شود: من تو را بعد از آنكه سالها مطاع مردم كردم، مطاع مردم خواهم كرد، و يا هر عبارت ديگرى كه اين‏معنا را برساند، هر چند كه عنايت لفظى در كار باشد براى اينكه محذورى كه گفتيم با اين حرف‏هابرطرف نمى‏شود، و عنايت لفظى اشكال را رفع نميكند و مواهب الهى صرف يك مشت مفاهيم‏لفظى نيست، بلكه هر يك از اين عناوين عنوان يكى از حقايق و معارف حقيقى است و لفظ‏امامت از اين قاعده كلى مستثنى نيست، آن نيز يك معناى حقيقى دارد، غير حقايق ديگرى كه‏الفاظ ديگر از آن حكايت مى‏كند.

حقيقتى كه در تحت عنوان"امامت"است‏حال ببينيم آن حقيقت كه در تحت عنوان امامت است چيست؟ در قرآن"امامت"و" هدايت"با هم آورده شده‏اندنخست بايد دانست كه قرآن‏كريم هر جا نامى از امامت مى‏برد، دنبالش متعرض هدايت ميشود، تعرضى كه گوئى ميخواهد كلمه نامبرده را تفسير كند، از آن جمله در ضمن داستانهاى ابراهيم مى‏فرمايد: (و وهبنا له اسحق‏و يعقوب نافلة، و كلا جعلنا صالحين، و جعلنا هم ائمة يهدون بامرنا، ما بابراهيم، اسحاق را داديم، وعلاوه بر او يعقوب هم داديم، و همه را صالح قرار داديم، و مقرر كرديم كه امامانى باشند بامر ماهدايت كنند). (1) و نيز مى‏فرمايد: (و جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا، و كانوا باياتنا يوقنون، و ما از ايشان امامانى قرار داديم كه بامر ما هدايت مى‏كردند، و اين مقام را بدان جهت‏يافتند كه‏صبر مى‏كردند، و بايات ما يقين ميداشتند). (2)

------------------------------

1 - سوره انبياء آيه 73

2 - سوره سجده آيه 24

 

كه از اين دو آيه بر مى‏آيد وصفى كه از امامت كرده، وصف تعريف است و ميخواهد آنرابمقام هدايت معرفى كند از سوى ديگر همه جا اين هدايت را مقيد بامر كرده، و با اين قيد فهمانده‏كه امامت بمعناى مطلق هدايت نيست، بلكه بمعناى هدايتى است كه با امر خدا صورت مى‏گيرد واين امر هم همانست كه در يكجا در باره‏اش فرموده: (انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون، فسبحان الذى بيده ملكوت كل شى‏ء، امر او وقتى اراده چيزى كند تنها همين است كه بان چيزبگويد بباش، و او هست‏شود، پس منزه است‏خدائيكه ملكوت هر چيز بدست او است)، (1) و نيزفرموده: (و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر: امر ما جز يكى نيست آنهم چون چشم بر هم زدن). (2) و انشاء الله بزودى در تفسير اين آيه بيان خواهيم كرد كه: امر الهى كه آيه اول آنرا ملكوت‏نيز خوانده، وجه ديگرى از خلقت است كه امامان با آن امر با خداى سبحان مواجه ميشوند، خلقتى است طاهر و مطهر از قيود زمان و مكان، و خالى از تغيير و تبديل و امر همان چيزيست كه‏مراد بكلمه (كن) آنست و آن غير از وجود عينى اشياء چيز ديگرى نيست، و امر در مقابل خلق‏يكى از دو وجه هر چيز است، خلق آن وجه هر چيز است كه محكوم به تغير و تدريج و انطبا

ق برقوانين حركت و زمان است، ولى امر در همان چيز، محكوم باين احكام نيست، اين بود اجمالى ازمعناى امر، تا انشاء الله تفصيلش در آينده بيايد.

تفاوت ميان هدايت امام و ساير هدايت‏هاو كوتاه سخن آنكه امام هدايت كننده‏اى است كه با امرى ملكوتى كه در اختيار دارد هدايت‏مى‏كند، پس امامت از نظر باطن يك نحوه ولايتى است كه امام در اعمال مردم دارد، و هدايتش‏چون هدايت انبياء و رسولان و مؤمنين صرف راهنمائى از طريق نصيحت و موعظه حسنه وبالاخره صرف آدرس دادن نيست، بلكه هدايت امام دست‏خلق گرفتن و براه حق رساندن است.

قرآن كريم كه هدايت امام را هدايت بامر خدا، يعنى ايجاد هدايت دانسته، در باره هدايت‏انبياء و رسل و مؤمنين و اينكه هدايت آنان صرف نشان دادن راه سعادت و شقاوت است، مى‏فرمايد: (و ما ارسلنا من رسول، الا بلسان قومه ليبين لهم، فيضل الله من يشاء و يهدى من يشاء، هيچ رسولى نفرستاديم مگر بزبان قومش تا برايشان بيان كند و سپس خداوند هر كه را بخواهد هدايت، و هر كه را بخواهد گمراه كند.) (3) و در باره راهنمائى مؤمن آل فرعون فرموده! (و قال الذى آمن: يا قوم اتبعون اهدكم سبيل‏الرشاد، و آنكس كه ايمان آورده بود بگفت: اى قوم! مرا پيروى كنيد تا شما را براه رشد رهنمون‏شوم) (4) و نيز در باره وظيفه عموم مؤمنين فرموده: (فلو لا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا فى

------------------------------

1 - سوره يس آيه 82 - 83

2 - سوره قمر آيه 50

3 - سوره ابراهيم آيه 4

4 - سوره مؤمن آيه 38

 

الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون؟ چرا از هر فرقه طائفه‏اى كوچ نمى‏كنند، تادر غربت تفقه در دين كنند، و در نتيجه وقتى بسوى قوم خود بر مى‏گردند ايشانرا بيم دهند، باشد كه‏قومش بر حذر شوند) (1) كه بزودى اين تفاوت كه گفتيم ميان دو هدايت هست، با بيان بيشتر وروشن‏ترى روشن مى‏گردد پس ديگر كسى نگويد چرا امر در آيه 73 انبياء و 23 سجده را بمعناى‏ارائه طريق نگيريم براى اينكه ابراهيم ع در همه عمر اين هدايت را داشت.

صبر و يقين، براى موهبت امامت معرفى شده است‏مطلب ديگريكه بايد تذكر داد اين است كه خداى تعالى براى موهبت امامت‏سببى معرفى‏كرده، و آن عبارتست از صبر و يقين و فرموده: (لما صبروا و كانوا باياتنا يوقنون) الخ، كه بحكم‏اين جمله، ملاك در رسيدن بمقام امامت صبر در راه خداست، و فراموش نشود كه در اين آيه، صبر مطلق آمده، و در نتيجه مى‏رساند كه شايستگان مقام امامت در برابر تمامى صحنه‏هائيكه براى‏آزمايششان پيش مى‏آيد، تا مقام عبوديت و پايه بندگيشان روشن شود، صبر مى‏كنند، در حاليكه قبل‏از آن پيشامدها داراى يقين هم هستند.

حال بايد ببينيم اين يقين چه يقينى است؟ و چون سراغ آنرا از قرآن مى‏گيريم، مى‏بينيم درباره همين ابراهيمى كه در آخر بمقام امامتش رسانيده، مى‏فرمايد: (و كذلك نرى ابراهيم ملكوت‏السموات و الارض و ليكون من الموقنين، و ما اين چنين ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان‏داديم، تا چنين و چنان شود، و نيز از موقنان گردد) (2) و اين آيه بطوريكه ملاحظه مى‏فرمائيد، بظاهرش مى‏فهماند كه نشان دادن ملكوت بابراهيم مقدمه بوده براى اينكه نعمت‏يقين را بر اوافاضه فرمايد، پس معلوم ميشود يقين هيچ وقت از مشاهده ملكوت جدا نيست، همچنانكه از ظاهر آيه (كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم، نه، اگر شما به علم يقين ميدانستيد حتما دوزخ راميديديد) (3) و آيات: (كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون، كلا انهم عن ربهم يومئذ لمحجوبون - تا آنجا كه مى‏فرمايد كلا ان كتاب الابرار لفى عليين، و ما ادريك ما عليون كتاب مرقوم، يشهده‏المقربون، نه، اينها همه بهانه است علت واقعى كفرشان اين است كه اعمال زشتشان بر دلهاشان‏چيره گشت، نه، ايشان امروز از پروردگار خود در پس پرده‏اند، - تا آنجا كه مى‏فرمايد: نه، بدرستيكه كتاب ابرار در عليين است، و تو نمى‏دانى عليين

چيست؟ كتابى است نوشته شده، كه‏تنها مقربين آن را مى‏بينند). (4) اين معنا استفاده مى‏شود، چون اين آيات دلالت دارد بر اينكه مقربين‏كسانى هستند كه از پروردگار خود در حجاب نيستند، يعنى در دل، پرده‏اى مانع از ديدن پروردگارشان ندارند، و اين پرده عبارتست از معصيت و جهل، و شك، و دلواپسى، بلكه آنان اهل

------------------------------

1 - سوره توبه آيه 122

2 - سوره انعام آيه 75

3 - سوره تكاثر آيه 6

4 - سوره مطففين آيه 14 - 21

 

يقين بخدا هستند، و كسانى هستند كه عليين را ميبينند، همچنانكه دوزخ را مى‏بينند.

و سخن كوتاه اينكه امام بايد انسانى داراى يقين باشد، انسانى كه عالم ملكوت برايش‏مكشوف باشد، و با كلماتى از خداى سبحان برايش محقق گشته باشد، در سابق هم گذشت كه‏گفتيم: ملكوت عبارتست از همان امر، و امر عبارتست از ناحيه باطن اين عالم.

باطن دلها و اعمال و حقيقت آن بر امام مكشوف است‏و با در نظر گرفتن اين حقيقت، بخوبى مى‏فهميم كه جمله: (يهدون بامرنا) دلالتى روشن‏دارد، بر اينكه آنچه كه امر هدايت متعلق بدان مى‏شود، عبارتست از دلها، و اعمالى كه بفرمان دلهااز اعضاء سر مى‏زند، پس امام كسى است كه باطن دلها و اعمال و حقيقت آن پيش رويش حاضراست، و از او غايب نيست، و معلوم است كه دلها و اعمال نيز مانند ساير موجودات داراى دوناحيه است، ظاهر و باطن، و چون گفتيم باطن دلها و اعمال براى امام حاضر است، لا جرم امام‏بتمامى اعمال بندگان چه خيرش و چه شرش آگاه است، گوئى هر كس هر چه ميكند در پيش روى‏امام ميكند.

و نيز امام مهيمن و مشرف بر هر دو سبيل، يعنى سبيل سعادت و سبيل شقاوت است، كه‏خداى تعالى در اين باره مى‏فرمايد: (يوم ندعوا كل اناس بامامهم، روزى كه هر دسته مردم را باامامشان مى‏خوانيم)، (1) كه بزودى در تفسيرش خواهد آمد، كه منظور از اين امام، امام حق است، نه‏نامه اعمال، كه بعضى‏ها از ظاهر آن پنداشته‏اند.

پس بحكم اين آيه امام كسى است كه در روزى كه باطن‏ها ظاهر مى‏شود، مردم را بطرف‏خدا سوق مى‏دهد، همچنانكه در ظاهر و باطن دنيا نيز مردم را بسوى خدا سوق مى‏داد، و آيه شريفه‏علاوه بر اين نكته اين را نيز مى‏فهماند: كه پست امامت پستى نيست كه دوره‏اى از دوره‏هاى‏بشرى و عصرى از آن اعصار از آن خالى باشد بلكه در تمام ادوار و اعصار بايد وجود داشته باشد، مگر اينكه نسل بشر بكلى از روى زمين برچيده شود، خواهى پرسيد: اين نكته از كجاى آيه استفاده مى‏شود؟ مى‏گوئيم: از كلمه (كل اناس) كه انشاء الله در تفسير خود اين آيه بيانش خواهدآمد، كه اين جمله مى‏فهماند در هر دوره و هر جا كه انسانهائى باشند، امامى نيز هست كه شاهد براعمال ايشانست.

امام بايد ذاتا سعيد و پاك و معصوم باشدو معلوم است كه چنين مقامى يعنى مقام امامت با اين شرافت و عظمتى كه دارد، هرگز دركسى يافت نمى‏شود، مگر آنكه ذاتا سعيد و پاك باشد، كه قرآن كريم در اين باره مى‏فرمايد: (ا فمن‏يهدى الى الحق احق ان يتبع؟ امن لا يهدى الا ان يهدى؟ آيا كسى كه بسوى حق هدايت ميكند،

------------------------------

1 - سوره اسراء آيه 71

 

سزاوارتر است باينكه مردم پيرويش كنند؟ و يا آنكس كه خود محتاج بهدايت ديگرانست، تاهدايتش نكنند راه را پيدا نميكند؟) (1) توضيح اينكه در اين آيه ميانه هادى بسوى حق، و بين كسى كه تا ديگران هدايتش نكنند راه‏را پيدا نميكند، مقابله انداخته، و اين مقابله اقتضاء دارد كه هادى بسوى حق كسى باشد كه چون‏دومى محتاج به هدايت ديگران نباشد، بلكه خودش راه را پيدا كند، و نيز اين مقابله اقتضاء ميكند، كه دومى نيز مشخصات اولى را نداشته باشد، يعنى هادى بسوى حق نباشد.

از اين دو استفاده دو نتيجه عايد مى‏شود: اول اينكه امام بايد معصوم از هر ضلالت و گناهى باشد، و گر نه مهتدى بنفس نخواهد بود، بلكه محتاج بهدايت غير خواهد بود، و آيه شريفه از مشخصات امام اينرا بيان كرد: كه او محتاج‏بهدايت احدى نيست، پس امام معصوم است، همچنانكه در سابق نيز اين نكته را گفتيم.

آيه شريفه (و جعلنا هم ائمة يهدون بامرنا، و اوحينا اليهم فعل الخيرات، و اقام الصلوة، و ايتاء الزكوة، و كانوا لنا عابدين، ايشان را امامان كرديم، كه به امر ما هدايت كنند، و بايشان وحى كرديم‏فعل خيرات و اقامه نماز و دادن زكات را، و ايشان همواره پرستندگان مايند). (2) نيز بر اين معنادلالت دارد، چون مى‏فهماند عمل امام هر چه باشد خيراتى است كه خودش بسوى آنها هدايت‏شده، نه بهدايت ديگران، بلكه بهدايت‏خود، و بتاييد الهى، و تسديد ربانى، چون در آيه نمى‏فرمايد: (و اوحينا اليهم ان افعلوا الخيرات، ما بايشان وحى كرديم كه خيرات را انجام دهيد)، بلكه فرموده: (فعل الخيرات) را بايشان وحى كرديم و ميانه اين دو تعبير فرقى است روشن، زيرا در اولى‏مى‏فهماند كه امامان آنچه ميكنند خيرات است، و موجى باطنى و تاييد آسمانى است، و اما در وحى‏اين دلالت نيست، يعنى نمى‏فهماند كه اين خيرات از امامان تحقق هم يافته، تنها ميفرمايد: مابايشان گفته‏ايم كار خوب كنند، و اما كار خوب ميكنند يا نميكنند نسبت بان ساكت است و در تعبيردومى فرقى ميانه امام و مردم عادى نيست چون خدا بهمه بندگانش دستور داده كه كار خوب كنند - البته بعضى ميكنند و بعضى نمى‏كنند، ولى تعب

ير اولى ميرساند كه اين دستور را انجام هم‏داده‏اند، و جز خيرات چيزى از ايشان سر نميزند.

دوم اينكه عكس نتيجه اول نيز بدست مى‏آيد، و آن اينست كه هر كس معصوم نباشد، او امام‏و هادى بسوى حق نخواهد بود.

مراد از"ظالمين"در آيه مطلق هر كسى است كه ظلمى و معصيتى هر چند كوچك از او صادر شده‏با اين بيان روشن گرديد كه مراد بكلمه (ظالمين) در آيه مورد بحث (كه ابراهيم درخواست

------------------------------

1 - سوره يونس آيه 35

2 - سوره انبياء آيه 73

 

كرد امامت را بذريه من نيز بده، و خداى تعالى در پاسخش فرمود: اين عهد من بظالمين نمى‏رسد) مطلق هر كسى است كه ظلمى از او صادر شود، هر چند آن كسى كه يك ظلم و آنهم ظلمى بسياركوچك مرتكب شده باشد، حال چه اينكه آن ظلم شرك باشد، و چه معصيت، چه اينكه در همه‏عمرش باشد، و چه اينكه در ابتداء باشد، و بعد توبه كرده و صالح شده باشد، هيچيك از اين افرادنمى‏توانند امام باشند، پس امام تنها آن كسى است كه در تمامى عمرش حتى كوچكترين ظلمى رامرتكب نشده باشد.

در اينجا بد نيست به يك سرگذشت اشاره كنم، و آن اين است كه شخصى از يكى ازاساتيد ما پرسيد: به چه بيانى اين آيه دلالت بر عصمت امام دارد؟ او در جواب فرمود: مردم بحكم‏عقل از يكى از چهار قسم بيرون نيستند، و قسم پنجمى هم براى اين تقسيم نيست، يا در تمامى‏عمر ظالمند، و يا در تمامى عمر ظالم نيستند، يا در اول عمر ظالم و در آخر توبه‏كارند، و يا بعكس، در اول صالح، و در آخر ظالمند، و ابراهيم ع شانش، اجل از اين است كه از خداى تعالى‏درخواست كند كه مقام امامت را بدسته اول، و چهارم، از ذريه‏اش بدهد، پس بطور قطع دعاى‏ابراهيم شامل حال اين دو دسته نيست.

باقى مى‏ماند دوم و سوم، يعنى آنكسى كه در تمامى عمرش ظلم نميكند، و آن كسيكه اگر دراول عمر ظلم كرده، در آخر توبه كرده است، از اين دو قسم، قسم دوم را خدا نفى كرده، باقى‏مى‏ماند يك قسم و آن كسى است كه در تمامى عمرش هيچ ظلمى مرتكب نشده، پس از چهار قسم‏بالا دو قسمش را ابراهيم از خدا نخواست، و از دو قسمى كه خواست‏يك قسمش مستجاب شد، و آن كسى است كه در تمامى عمر معصوم باشد.

هفت نكته كه در باره امام و امامت از آيه كريمه بانضمام آيات ديگر استفاده مى‏شوداز بيانيكه گذشت چند مطلب روشن گرديد: اول: اينكه امامت مقامى است كه بايد از طرف خداى تعالى معين و جعل شود.

دوم: اينكه امام بايد بعصمت الهى معصوم بوده باشد.

سوم: اينكه زمين مادامى كه موجودى بنام انسان بر روى آن هست، ممكن نيست از وجودامام خالى باشد.

چهارم: اينكه امام بايد مؤيد از طرف پروردگار باشد.

پنجم: اينكه اعمال بندگان خدا هرگز از نظر امام پوشيده نيست، و امام بدانچه كه مردم‏ميكنند آگاه است.

ششم: اينكه امام بايد بتمامى ما يحتاج انسانها علم داشته باشد، چه در امر معاش ودنيايشان، و چه در امر معاد و دينشان.

 

هفتم اينكه محال است با وجود امام كسى پيدا شود كه از نظر فضائل نفسانى مافوق امام‏باشد.

و اين هفت مسئله از امهات و رؤس مسائل امامت است، كه از آيه مورد بحث در صورتى كه‏منضم با آيات ديگر شود استفاده مى‏شود (و خدا راهنما است).

امامت مستلزم اهتداء به حق است نه بالعكس‏حال خواهى گفت: اگر هدايت امام بامر خدا باشد، يعنى هدايتش بسوى حق باشد، كه آن‏هم ملازم با اهتداء ذاتى او است، همچنانكه از آيه: (ا فمن يهدى الى الحق احق ان يتبع) الخ، استفاده گرديد، بايد همه انبياء امام هم باشند، براى اينكه نبوت هيچ پيغمبرى جز با اهتداء از جانب‏خداى تعالى، و بدون اينكه از كسى بگيرد و يا بياموزد، تمام نمى‏شود، و وقتى بنا شد موهبت نبوت‏مستلزم داشتن موهبت امامت باشد، دوباره اشكال، عود مى‏كند و بخودتان برمى‏گردد كه با آنكه‏ابراهيم سالها بود كه داراى مقام نبوت بود، و بحكم گفتار شما امامت را هم داشت، ديگر چه معنادارد به او بگوئيد حالا كه خوب از امتحان در آمدى، تو را امام ميكنيم.

در جواب مى‏گوئيم: آنچه از بيان سابق بدست آمد، بيانيكه از آيه استفاده كرديم، تنها اين‏بود كه هدايت بحق كه همان امامت است، مستلزم اهتداء بحق است، و اما عكس آنرا كه هر كس‏داراى اهتداء بحق است بايد بتواند ديگرانرا هم بحق هدايت كند، و خلاصه بايد امام باشد، هنوزبيان نكرديم.

در آيه شريفه: (و وهبنا له اسحق و يعقوب، كلا هدينا، و نوحا هدينا من قبل، و من ذريته داود، و سليمان و ايوب، و يوسف، و موسى، و هارون، و كذلك نجزى المحسنين. و زكريا، و يحيى، و عيسى، و الياس، كل من الصالحين، و اسمعيل، و اليسع، و يونس، و لوطا و كلا فضلنا على العالمين، و من آبائهم، و ذرياتهم، و اخوانهم، و اجتبيناهم، و هديناهم، الى صراط مستقيم. ذلك هدى الله‏يهدى به من يشاء من عباده، و لو اشركوا لحبط عنهم ما كانوا يعملون. اولئك الذين آتيناهم‏الكتاب و الحكم و النبوة، فان يكفر بها هؤلاء، فقد وكلنا بها قوما ليسوا بها بكافرين. اولئك الذين‏هدى الله، فبهديهم اقتده) (1) هم اين ملازمه نيامده، بلكه تنها اهتداء بحق آمده، بدون اينكه هدايت‏غير بحق را هم آورده باشد.

اينك براى اطمينان خاطر خواننده عزيز، ترجمه آيات را مى‏آوريم تا خود بدقت در آن تدبركند: (ما اسحاق و يعقوب را به ابراهيم داديم، و همه ايشانرا هدايت كرديم، نوح را هم قبلا هدايت‏كرده بوديم، و همچنين از ذريه او، داود و سليمان و ايوب، و يوسف و موسى، و هارون را، و ما اين

------------------------------

1 - سوره انعام آيه 90

 

چنين نيكوكاران را پاداش ميدهيم. و نيز زكريا، و يحيى، و عيسى، و الياس، را كه همه ازصالحان بودند، و نيز اسماعيل و يسع، و يونس، و لوط، را كه هر يك را بر عالمين برترى داديم. و نيز از پدران ايشان، و ذرياتشان، و برادرانشان، كه علاوه بر هدايت و برترى، اجتباء هم داديم وهدايت بسوى صراط مستقيم ارزانى داشتيم، اين هدايت، هدايت‏خداست، كه هر كس از بندگان‏خود را بخواهد با آن هدايت مى‏كند، و اگر بندگانش شرك بورزند، اجر كارهائى كه مى‏كنند حبطخواهد شد. و اينها همانهايند كه كتاب و حكم و نبوتشان داديم، پس اگر قوم تو بقرآن و هدايت‏كفر بورزند مردمى ديگر را موكل بر آن كرده‏ايم، كه هرگز بان كفر نمى‏ورزند. و آنان كسانى‏هستند كه خدا هدايتشان كرده، پس بهدايتشان اقتداء كن).

بطوريكه ملاحظه مى‏كنيد، در اين آيات براى جمع كثيرى از انبياء، اهتداء بحق را اثبات‏كرده، ولى هدايت ديگرانرا بحق، اثبات نكرده، و در آن سكوت كرده است.

و از سياق اين آيات بطوريكه ملاحظه مى‏كنيد بر مى‏آيد: كه هدايت انبياء ع‏چيزيست كه وضع آن تغيير و تخلف نمى‏پذيرد و اين هدايت بعد از رسول خدا (ص) هم، همچنان‏در امتش هست، و از ميانه امتش برداشته نمى‏شود، بلكه در ميانه امت او آنانكه از ذريه ابراهيم‏ع هستند، همواره اين هدايت را در اختيار دارند، چون از آيه شريفه: (و اذ قال ابراهيم‏لابيه و قومه اننى براء مما تعبدون، الا الذى فطرنى فانه سيهدين، و جعلها كلمة باقية فى عقبه، لعلهم‏يرجعون، و چون ابراهيم بپدرش و قومش گفت: من از آنچه شما مى‏پرستيد بيزارم، تنها آن كس رامى‏پرستم كه مرا بيافريد، و بزودى هدايت مى‏كند، و خداوند آن هدايت را كلمه‏اى باقى در عقب‏ابراهيم قرار داد، باشد كه بسوى خدا باز گردند). (1)، بر ميايد كه ابراهيم دو مطلب را اعلام كرد، يكى بيزاريش را از بت‏پرستى در آن حال، و يكى داشتن آن هدايت را در آينده.

و اين هدايت، هدايت به امر خداست، و هدايت‏حق است، نه هدايت بمعناى راهنمائى، كه‏سر و كارش با نظر و اعتبار است، چون ابراهيم ع در آن ساعت كه اين سخن را مى‏گفت‏هدايت بمعناى راهنمائى را دارا بود، چون داشت از بت‏پرستى بيزارى مى‏جست، و يكتاپرستى‏خود را اعلام مى‏كرد، پس آن هدايتى كه خدا خبر داد بزودى بوى مى‏دهد، هدايتى ديگر است.

و خدا هم خبر داد كه هدايت باين معنا را كلمه‏اى باقى در دودمان او قرار مى‏دهد. و اين‏مورد يكى از مواردى است كه قرآن كريم لفظ كلمه را بر يك حقيقت‏خارجى اطلاق كرده، نه برسخن، همچنانكه آيه: (و الزمهم كلمة التقوى و كانوا احق بها، كلمه تقوى را لازم لا ينفك آنان كرد،

------------------------------

1 - سوره زخرف آيه 28

 

و ايشان از سايرين سزاوارتر بدان بودند) (1)، مورد دوم اين اطلاق است.

از آنچه گذشت اين معنا روشن گرديد، كه امامت بعد از ابراهيم در فرزندان او خواهد بود، و جمله: (خدايا در ذريه‏ام نيز بگذار، فرمود، عهد من به ستمكاران نمى‏رسد) هم اشاره‏اى بدين‏معنا دارد، چون ابراهيم از خدا خواست تا امامت را در بعضى از ذريه‏اش قرار دهد، نه در همه، وجوابش داده شد كه در همين بعض هم به ستمگران از فرزندانش نمى‏رسد، و پر واضح است كه‏همه فرزندان ابراهيم و نسل وى ستمگر نبوده‏اند، تا نرسيدن عهد به ستمگران معنايش اين باشدكه هيچ يك از فرزندان ابراهيم عهد امامت را نائل نشوند، پس اين پاسخى كه خداوندبه درخواست او داد، در حقيقت اجابت او بوده، اما با بيان اينكه امامت عهدى است، و عهد خداى‏تعالى به ستمگران نمى‏رسد.

(لا ينال عهدى الظالمين) الخ، در اين تعبير اشاره‏اى است به اينكه ستمگران در نهايت درجه‏دورى از ساحت عهد الهى هستند، پس اين جمله استعاره‏اى است بكنايه.

بحث روايتى‏روايتى در باره مقاماتى كه جناب ابراهيم (ع) به ترتيب بدست آورد

مرحوم كلينى در كافى از امام صادق ع روايت كرده كه فرمود: خداى عز و جل‏ابراهيم را قبل از آنكه نبى خود بگيرد، بنده خود گرفت، و خداى تعالى قبل از آنكه او را رسول‏خود بگيرد، نبى خود گرفت، و خداى تعالى قبل از آنكه او را خليل خود قرار دهد، رسول خودش‏كرد، و نيز قبل از آنكه امامش كند، خليلش كرد، چون بحكم آيه: (انى جاعلك للناس اماما).

ابراهيم بعد از آنكه خالص در عبوديت، و سپس داراى نبوت، آنگاه رسالت، و در آخر خلت‏شده‏بود، تازه خدا او را امام كرد، و از اينكه از خدا خواست تا اين مقام را در ذريه‏اش نيز قرار دهد، معلوم مى‏شود كه اين مقام در نظرش بسيار عظيم آمده، و خدا هم در پاسخش فرموده: كه هر كسى‏لايق اين مقام نيست، آنگاه امام صادق ع در تفسير جمله: (لا ينال عهدى الظالمين) فرمود: (هيچوقت‏سفيه، امام پرهيزكاران نمى‏شود). (2) مؤلف: اين معنا بطريقى ديگر نيز از آنجناب، و باز بطريق ديگر از امام باقر ع نقل‏شده، كه شيخ مفيد، همان را از امام صادق ع روايت كرده است. (3)

------------------------------

1 - سوره فتح آيه 26

2 - اصول كافى ج 1 ص 175 حديث 2 و ص 174 حديث 1 و حديث 4 از ص 175

3 - تفسير برهان ج 1 ص 151 حديث 10

 

و اينكه فرمود: (خداوند ابراهيم را قبل از آنكه نبى خود كند بنده خود كرد) تا آخر، اين‏معنا را از آيه و لقد آتينا ابراهيم رشده من قبل، و كنا به عالمين - تا جمله - من الشاهدين) (1) استفاده‏فرموده، چون اين آيه مى‏رساند: خداى تعالى قبل از آنكه او را نبى خود كند، در همان ابتداء امرداراى رشد كرد، و رشد، همان عبوديت است.

اين نكته را هم بايد دانست كه، اينكه خدا كسى را بنده خود بگيرد، غير از اين است كه‏كسى خودش بنده خدا باشد، براى اينكه بنده بودن چيزى نيست كه اختصاص بكسى داشته باشد، بلكه لازمه ايجاد و خلقت است، هر موجودى كه داراى فهم و شعور باشد، همينكه تشخيص بدهدكه مخلوق است تشخيص ميدهد كه بنده است اين چيزى نيست كه اتخاذ و جعل بر دارد، و خداونددر باره كسى بفرمايد: من فلانى را بنده خود اتخاذ كردم، يا او را بنده قرار دادم، بندگى باين معنا عبارتست از اينكه موجود، هستيش مملوك براى رب خود باشد، مخلوق و مصنوع او باشد، حال‏چه اينكه اين موجود در صورتيكه انسان باشد در زندگيش بمقتضاى مملوكيت ذاتى خود رفتاربكند، و تسليم در برابر ربوبيت رب عزيز خود باشد، يا آنكه از رسم عبوديت‏خارج بوده باشد، و به‏لوازم آن عمل نكند، بالاخره آسمان برود يا زمين، بنده و مخلوق است، همچنانكه خداى تعالى دراين باره فرموده: (ان كل من فى السموات و الارض الا اتى الرحمن عبدا: هيچ كس در آسمانها وزمين نيست، مگر آنكه بحال بندگى نزد خداى رحمان مى‏آيد). (2) گو اينكه در صورتيكه بر طبق رسوم عبوديت، و بمقتضاى سنت‏هاى بردگى عمل نكند، ودر عوض پلنگ دماغى و طغيان بورزد، از نظر ن

تيجه مى‏توان گفت كه او بنده خدا نيست، چون‏بنده بان كسى مى‏گويند كه تسليم در برابر مالكش باشد، و زمام تدبير امور خود را بدست او بداند، پس جا دارد كه تنها كسانى را بنده بناميم كه علاوه بر عبوديت ذاتيش، عملا هم بنده باشد، و بنده‏حقيقى چنين كسى است، كه خدا هم در باره او مى‏فرمايد: (و عباد الرحمن، الذين يمشون على‏الارض هونا، بندگان رحمان كسانى هستند كه در زمين با تواضع و ذلت قدم بر ميدارند) الخ. (3) و بنا بر اين اگر كسى باشد كه علاوه بر بندگى ذاتى و عمليش، خدا هم او را بنده خوداتخاذ كرده باشد، يعنى بندگى او را پذيرفته باشد، و با ربوبيتش بوى اقبال كرده باشد، كه معناى‏ولايت‏خدائى هم، همين است در نتيجه او خودش متولى و عهده‏دار امور او مى‏شود، آنطور كه‏يك مالك امور بنده خود را به عهده دارد.

و عبوديت، خود كليد ولايت‏خدائى است، همچنانكه كلام ابراهيم هم كه گفت: (ان وليى الله

------------------------------

1 - سوره انبياء آيه 51

2 - سوره مريم آيه 93

3 - سوره فرقان آيه 63

 

الذى نزل الكتاب، و هو يتولى الصالحين، بدرستى سرپرست من خدائى است كه كتاب نازل كرده، و سرپرستى صالحان را يعنى آنانكه شايستگى ولايت او را دارند، بعهده خود گرفته). (1) و خداى تعالى رسول اسلام را هم در آيات قرآنش بنام عبد ناميده، و فرموده (الذى انزل‏على عبده الكتاب، خدائى كه بر بنده‏اش اين كتاب را نازل كرد) (2)، و نيز فرموده: (ينزل على عبده‏آيات بينات، آياتى روشن بر بنده‏اش نازل مى‏كند)، (3)، و نيز فرموده: (قام عبد الله يدعوه، بنده خدابرخاست تا او را بخواند) (4) پس روشن شد كه اتخاذ عبوديت همان ولايت و سرپرستى كردن عبداست.

فرق بين"نبى"و"رسول"و اينكه امام ع فرمود: (و خداوند قبل از آنكه او را رسول بگيرد نبى گرفت)، دلالت دارد بر اينكه ميانه رسول و نبى فرق است، و فرق آندو بطوريكه از روايات ائمه اهل بيت‏ع بر مى‏آيد اين است كه نبى كسى است كه در خواب واسطه وحى را مى‏بيند، و وحى‏را ميگيرد، ولى رسول كسى است كه فرشته حامل وحى را در بيدارى مى‏بيند، و با او صحبت‏مى‏كند. و آنچه از داستانهاى ابراهيم بر مى‏آيد، اين است كه مقاماتى كه آنجناب بدست آورده، بهمين ترتيبى بوده كه در اين روايت آمده، يعنى نخست مقام عبوديت، و سپس نبوت، و بعدرسالت، آنگاه خلت، و در آخر امامت بوده، اينك آياتى كه اين، ترتيب از آنها استفاده مى‏شود ازنظر خواننده مى‏گذرد.

(و اذكر فى الكتاب ابراهيم، انه كان صديقا نبيا اذ قال لابيه يا ابت! لم تعبد ما لا يسمع و لايبصر و لا يغنى عنك شيئا؟). (5) از اين آيه بر مى‏آيد، آنروز كه ابراهيم اين اعتراض را به پدر خودميكرد، كه چرا چيزى مى‏پرستى، كه نه مى‏شنود، و نه مى‏بيند، و نه دردى از تو دوا ميكند؟ نبى بوده - و اين آيه آنچه را كه ابراهيم در آغاز ورودش در ميانه قوم گفت، تصديق ميكند، آنروز گفت: (اننى براء مما تعبدون، الا الذى فطرنى فانه سيهدين، من از آنچه شما ميپرستيد بيزارم، تنها كسى‏را مى‏پرستم كه مرا بيافريد، و بزودى هدايتم مى‏كند). (6) (و لقد جاءت رسلنا ابراهيم بالبشرى، قالوا: سلاما، قال: سلام). اين آيه راجع به آمدن‏فرشته نزد ابراهيم است كه او را بشارت دادند به صاحب فرزند شدن، و خبر دادند كه براى نزول‏عذاب بر قوم لوط آمده‏اند، و اين داستان در اواخر عمر ابراهيم، و سنين پيرى او و بعد از جدائى‏از پدر و قومش اتفاق افتاده، كه در آن، ملائكه خدا را در بيدارى ديده، و با آنان صحبت كرده

------------------------------

1 - سوره اعراف آيه 196

2 - سوره كهف آيه 1

3 - سوره حديد آيه 9

4 - سوره جن آيه 19

5 - سوره مريم آيه 41 - 42

6 - سوره زخرف آيه 27

 

است. (1) و اينكه امام (ع) فرمود: (خدا ابراهيم را قبل از آنكه خليل و دوست‏خود قرار دهد رسول‏خود قرار داد)، آنرا از آيه: (و اتبع ملة ابراهيم حنيفا، و اتخذ الله ابراهيم خليلا، ملت ابراهيم را كه‏حنيف است پيروى كند، و خدا ابراهيم را خليل بگرفت). (2) استفاده كرده، چون از ظاهرش‏برمى‏آيد اگر خدا او را خليل خود گرفت براى خاطر اين ملت‏حنفيه‏ايكه وى به امر پروردگارش‏تشريع كرد، بگرفت چون مقام آيه مقام بيان شرافت و ارج كيش حنيف ابراهيم است، كه به خاطرشرافت آن كيش، ابراهيم بمقام خلت مشرف گرديد.

معنى"خليل"و فرق آن با"صديق"و كلمه خليل از نظر مصداق، خصوصى‏تر از كلمه: (صديق) است. چون دو نفر دوست‏همين كه در دوستى و رفاقت صادق باشند، كلمه صديق بر آندو صادق است، ولى باين مقدار آندورا خليل نمى‏گويند، بلكه وقتى يكى از آندو را خليل ديگرى مى‏نامند، كه حوائج‏خود را جز باونگويد، چون خلت بمعناى فقر و حاجت است.

و اينكه فرمود: (خداى تعالى ابراهيم را قبل از آنكه امام بگيرد، خليل خود گرفت) الخ، معنايش از بيان گذشته، روشن گرديد.

و اينكه فرمود: (سفيه، امام مردم با تقوى نمى‏شود)، اشاره است بايه شريفه: (و من يرغب‏عن ملة ابراهيم الا من سفه نفسه، و لقد اصطفيناه فى الدنيا، و انه فى الاخرة لمن الصالحين اذ قال: له ربه اسلم، قال: اسلمت لرب العالمين، آنكس كه از ملت و كيش ابراهيم روى بگرداند، خود راسفيه كرده است، كه ما او را در دنيا برگزيديم، و او در آخرت از صالحان است، چون پروردگارش‏به او گفت: تسليم شو، گفت: براى رب العالمين تسليم هستم). (3) خداى سبحان اعراض از كيش ابراهيم را كه نوعى ظلم است‏سفاهت‏خوانده و در مقابل‏آن، اصطفاء را ذكر كرده، آنگاه آنرا با سلام تفسير كرده، و استفاده اين نكته از جمله: (اذ قال له‏ربه اسلم، الخ، محتاج بدقت است، آنگاه اسلام و تقوى را يكى، و يا بمنزله يك چيز دانسته وفرموده: (اتقوا الله حق تقاته، و لا تموتن الا و انتم مسلمون، از خدا بپرهيزيد حق پرهيز كردن، وزنهار، نميريد مگر آنكه در حال اسلام باشيد). (4) دقت فرمائيد.

چند روايت در ذيل آيه شريفه - 124و از شيخ مفيد از درست و هشام از ائمه ع روايت‏شده، كه فرمودند: ابراهيم‏نبى بود، ولى امام نبود، تا آنكه خداى تعالى فرمود: (انى جاعلك للناس اماما، قال و من ذريتى) خداى تعالى در پاسخ درخواستش فرمود: (لا ينال عهدى الظالمين)، و معلوم است كسى كه بتى،

------------------------------

1 - سوره هود آيه 69

2 - سوره نساء آيه 125

3 - سوره بقره آيه 130 - 131

4 - سوره آل عمران آيه 102

 

و يا وثنى، و يا مجسمه‏اى بپرستد، امام نمى‏شود. (1) مؤلف: معناى اين حديث از آنچه گذشت روشن شد.

مرحوم شيخ طوسى در امالى با ذكر سند و ابن مغازلى، در مناقب، بدون ذكر سند از ابن مسعود روايت كرده، كه گفت: رسول خدا (ص) در تفسير آيه‏اى كه حكايت كلام خدا به ابراهيم است، فرمود: كسيكه بجاى سجده براى من، براى بتى سجده كند، من او را امام نميكنم، آنگاه رسول خدا (ص) فرمود: اين دعوت ابراهيم در من و برادرم على كه هيچيك هرگز براى بتى سجده نكرديم‏منتهى شد. (2) مؤلف: و اين روايت از رواياتى است كه دلالت بر امامت رسول خدا (ص) دارد.

و در تفسير الدر المنثور است كه وكيع، و ابن مردويه از على بن ابيطالب ع ازرسول خدا (ص) روايت كرده، كه در تفسير جمله: (لا ينال عهدى الظالمين) فرمود: اطاعت‏خداجز در كار نيك صورت نمى‏گيرد. (3) و نيز در تفسير الدر المنثور است كه عبد بن حميد، از عمران بن حصين، روايت كرده كه‏گفت: از رسول خدا (ص) شنيدم مى‏فرمود: اطاعت هيچ مخلوقى در نافرمانى خدا مشروع‏نيست. (4) مؤلف: معناى اين حديث از آنچه گذشت روشن است.

و در تفسير عياشى به سندهائى چند از صفوان جمال روايت كرده كه گفت: ما در مكه‏بوديم، در آنجا گفتگو از آيه: (و اذ ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن) به ميان آمد فرمود: خدا آن رابا محمد و على و امامان از فرزندان على تمام كرد، آنجا كه فرمود: (ذرية بعضها من بعض، و الله‏سميع عليم، ذريه‏اى كه بعضى از بعض ديگرند، و خدا شنوا و دانا است).

مؤلف: اين روايت آيه شريفه را بر اين مبنا معنا كرده، كه مراد به لفظ (كلمه) امامت باشد، همچنانكه در آيه: (فانه سيهدين، نيز باين معنا تفسير شده است. (6) و بنا بر اين معناى آيه اين مى‏شود: چون خداى تعالى ابراهيم را بكلماتيكه عبارت بود ازامامت‏خودش، و امامت اسحاق، و ذريه او بيازمود، و آن كلمات را با امامت محمد و امامان از اهل‏بيت او كه از دودمان اسماعيل هستند تمام كرد، آنگاه اين معنا را با جمله: (انى جاعلك للناس‏اماما) تا آخر آيه روشن ساخت.

------------------------------

1 - تفسير برهان ج 1 ص 151 حديث 11

2 - امالى الطوسى ج 1 ص 388 و تفسير برهان ج 1 ص 151 حديث 4

3 - تفسير الدر المنثور ج 1 ص 118

4 - تفسير الدر المنثور ج 1 ص 118

5 - سوره زخرف آيه 26 - 28

6 - عياشى ج 1 ص 57 حديث 88

 

منبع:

تفسير الميزان جلد اول

علامه سيد محمد حسين طباطبايى